روستاي شوك از نگاهي متفاوت [قسمت اول ؛جغرافياي تاريخي شوك]

بررسي روستاي شوك اشكور از جنبه هاي مختلف [ قسمت اول؛ جغرافياي تاريخي شوك ]

حقير  اسماعيل اشكور كيايي قصد دارم روستاهاي اشكور را به شما عزيزان بصورت دقيقتري بشناسانم  با مطالعه در كتب و سايت ها نتوانستم مطالب جامع و مقاله اي كامل را راجع به روستا هاي اشكور پيدا كنم لذا از تحقيقات ميداني هم استفاد نمودم . كلاً سايت ها و وبلاگ ها و حتي كتب به ذكر چند خط راجع به معرفي روستاها بسنده مي كنند ولي من سعي مي كنم آنها را بصورت كاملتري به قدر بضاعت خودم به هم ولايتي ها و ساير مردم كشورم معرف نمايم انشا الله

روستاي تاريخي و زيباي شوك ‌[ قسمت اول ]
 جمعيت :

جمعیت روستای شوک ۶۰۰ نفر است و ۹۰ درصد آن‌ها باسوادند. بیش از ۶۰ نفر در این روستا تحصیلات دانشگاهی دارند که ۱۴ نفرشان از خانم‌ها هستند. ارتفاع روستا ۲۰۰۰ متر از سطح دریاست.خانه‌های روستا بر اساس معماری بومی ساخته شده‌اند و ایوان‌هایی با نرده‌های چوبی دارند که گل‌های رنگارنگ از آن‌ها آویزان است. كمتر روستايي را مي توان ديد كه بيش از 90 درصد آن با سواد هستند . چه عاملي باعث اين پديده گرديده است .بنظر حقير داشتن آب و هواي بسيار خوب و در رفاه بودن مردم آن نسبت به روستا هاي ديگر و از طرف هوش بالاي مردمان اين منطقه مسبب سواد بالاي آنان بوده و همت و سخت كوشي اين روستائيها هم عامل ديگر . در مقاله اي خواندم اشكوري ها نسبت به ساير مناطق گيلان و مازندران نسبت به جمعيت شان افراد با سواد بيشتري دارند كه موضع بايد در جاي خود بررسي بيشتري بشود و مطالعاتي بر روي آن انجام گيرد . در اروپا مراكر تحقيقاتي حتي در روستاها هم فعاليت مي كند و كلي اختراعات با دستان روستائيان آنها انجام مي پذيرد اما روستاهاي اشكور بعضي حتي از داشتن مدرسه اي مدرن محرومند .

 معرفي مناطق توريستي و تفريحي اطراف شوك

از تفرج‌گاه‌های این منطقه می‌توان به جنگل لولمان (لولمان دامان)، قلعه شهبازی، ‌تپه شاه‌کوه، چند غار که سکونت‌گاه انسان‌های اولیه بودند و همچنین جنگل‌های ذربین اشاره کرد.

محوطه آغوزداربن شوك [بعنوان آثارملي كشور ثبت شد]:

محوطه آغوزداربن روستای شوک گیلان هم از مناطق ديدني گيلان مي باشد و بسيار زيبا و با قدمت تاريخي بالا كه بعنوان آثار ملي ايران - گيلان به ثبت رسيده است . لازم به ذكر است شوك سابقه تاريخي طولاني دارد و در سده هاي قبل كاخ هايي  در آن ساخته شده بود و مورد استفاده شاهان و امراي آن زمان واقع مي شد . به تازگي هم ساخت سد خاكي در آن زيباي آن را دو چندان كرده . البته مناظر ديدني چيدن گل گاو زبان و فندق را در بهار و تابستان نبايد از نظر دور داشت .با اينكه بنده متولد روستاي سپارده بالا اشكور هستم ؛ با تحقيقات ميداني كه از دوستان بعمل آوردم اين روستا از زيباترين روستاهاي استان گيلان است . هم از نظر تاريخي و هم از نظر فرهنگي و توريستي .

سابقه تاريخي روستا شوك يا شهوك:
 شوك يا شهوك  را امیر کیایی (سید رضا کیا) پس از احداث قلعه ای از خشت پخته و ایجاد عمارات و ساختمان هایی برای خود و سرداران و خدمتگزاران تخت ییلاقی خود گردانید. به نظر می رسد نام روستای شوک تصحیفی از شهوک به حذف «ها» بوده باشد . [ امير سيد رضا كيا از حاكم سلسله آل كيا كه بر لاهيجان و اشكور و رانكوه و تنكابن  حكومت مي كردند و اشكور يكي از امارت هاي حكومتي آنان بود ]
منبع : كتاب نامها و نامداران گیلان، ص 282
علت نام گذاري اين روستا به شوك :
اين روستا  يكي از شاه نشين هاي گيلان و اشكور بوده و از قديم الايام سرسبزي و  صلابت خود را حفظ نموده است و  يكي از معروف ترين و زيبا ترين روستاهاي اشكور  سفلي مي باشد در 38 کیلومتری بخش رحیم آباد و 53 کیلومتری جنوب غربی شهرستان رودسر واقع شده است.به قول محلی‌ها، واژه «شوک» تغییر یافته شه‌وک و شاه‌وک، به معنی محل شاه است.
همچنين داراي سدي خاكي مي باشد و نسبت به روستاهاي ديگر داراي آب فراوان و محصولات عالي . گل گاو زبان آن زبان زد است و ميوه " به " آن نرم و بسيار خوشمزه كه در منطقه مشهور است.

زمستان شوك زيبا ترين منظره ها را دارد ببينيد:

نويسنده و گردآورنده اسماعيل اشكور كيايي متولد1348سپارده ساكن تهران

رودخانه پلرود اشكور و  رونق شهرهاي شرق گيلان

رودخانه برزگ پلرود‌ [ پلورود ] در اشكور [ بخش رحيم آباد شهرستان رودسر استان گيلان]

 

ابن اسفنديار پلو رود  يا پلرود را به عنوان آخرين پناهگاه اسپهبد خورشيد ياد كرده و گفته است كه چون او فهميد خانواده‌اش را سپاهيان خليفه اسير كرده‌اند در سال ١۴۴ هجرى (۶٢-٧۶١) در محلى به نام فلم خودكشى نمود. اين همان فلم است كه سابقا ناحيه مسكونى بوده و اين رود اسمش را از آن گرفته و به نام فلم‌رود يا بلم‌رود ناميده شد و به مرور زمان اين نام به پلورود يا پلى‌رود تغيير يافته است.

منبع كتاب دارالمرز گيلان صفحه 407 نوشته رابينو

اين رودخانه بعد از رودخانه سفيد رودبيشترين حجم آبدهي و مقدار مصافت را طي مي كند – در مسير اين رودخانه چشم اندازهايي چون سفيد آب و اشكورات و غيره را مي توان مشاهده نمود . آدرس : بخش رحيم آباد – دهستان طول لات – روستاي آزاركي و طاهر سرا

اكنون نيز سدي بر روي اين رودخانه در حال احداث است كه باعث رونق و آباداني شهرهاي شرقي گيلان خواهد شد اما بودجه كافي در اختيار متصديان امر قرار نگرفته و كار به كندي پيش مي رود اميدواريم مسئولان به فكر اين منطقه باشند اگر چه از آب اين سد براي شاليزارهاي شهرهاي شرق گيلان استفاده مي شود اما اشكور همچنان در تشنگي مي سوزد و خشكسال بيداد مي كنند فقط خدا به داد مردم اين منطقه برسد وگرنه اشكور همچنان با توجه به پيگيري و زحمات مسئولين هنوز در فقر بسر مي برد و مردمش دائم در حال مهاجرت به شهرهاي بزرگ . نويسنده:  اسماعيل اشكور كيايي / م روستاي سپارده 1348 ساكن تهران

عكس حسين اشكور كيايي .اصفهان.نقش جهان

عكس حسين اشكور كيايي  94- اصفهان - ميدان نقش جهان

عكس حسين اشكور كيايي و دوستان 2

 

عكس حسين اشكور كيايي و دوستان1

حسين اشكور كيايي.ايستگاه قطار

حسين اشكور كيايي - ايستگاه راه آهن مشهد

عكس هاي روستاي سپارده سري دوم

 

 

 

 اسماعيل اشكور كيايي 1348سپارده ساكن تهران

على عليه السلام در سخاوت مشهور و كعبه آمال مستمندان و بيچارگان[سخاوت و ايثار علي]

على عليه السلام در سخاوت مشهور و كعبه آمال مستمندان و بيچارگان[ سخاوت و ايثار علي]

اذا جادت الدنيا عليك فجد بها على الناس طرا انها تتقلب فلا الجود يفنيها اذا هى اقبلت و لا البخل يبقيها اذا هى تذهب (على عليه السلام)

سخاوت از طبع كريم خيزد و محبت و جاذبه را ميان افراد اجتماع برقرار ميسازد،شخص سخى هر عيبى داشته باشد در انظار عموم مورد محبت است.

على عليه السلام در سخاوت مشهور و كعبه آمال مستمندان و بيچارگان بود هر كسى را فقر و نيازى ميرسيد دست حاجت پيش على عليه السلام مى‏برد و آنحضرت با نجابت و اصالتى كه در فطرت او بود حاضر نميشد آبروى سائل ريخته شود.

حارث حمدانى دست نياز پيش على عليه السلام برد،حضرت فرمود آيا مرا شايسته پرسش دانسته‏اى؟

عرض كرد بلى يا امير المؤمنين،على عليه السلام فورا چراغ را خاموش كرد و گفت اين عمل براى آن كردم كه ترا در اظهار مطلب خفت و شكستى نباشد.

روزى مستمندى بعلى عليه السلام وارد شد و وجهى تقاضا كرد،على عليه السلام بعامل خود فرمود او را هزار دينار بدهد عام��_��پرسيد از طلا باشد يا نقره؟فرمود براى من فرقى ندارد هر كدام كه بدرد حاجتمند بيشتر ميخورد از آن بده.

معاويه كه دشمن سرسخت آنحضرت بود روزى از يكى پرسيد:از كجا ميآئى؟

آن شخص از راه تملق گفت از پيش على كه بخيل‏ترين مردم است!معاويه گفت واى بر تو از على سخى‏تر كسى بدنيا نيامده است اگر او را انبارى از كاه و انبارى از طلا باشد طلا را زودتر از كاه ميبخشد.

يكى از مباشران على عليه السلام عوائد ملك او را پيش وى آورده بود آنحضرت فورا در آمد خود را بفقراء تقسيم نمود عصر آنروز همان شخص على عليه السلام را ديد كه شمشيرش را ميفروشد تا براى خانواده خود نانى تهيه كند.

على عليه السلام هيچگاه سائل را رد نميكرد و ميفرمود:اگر من احساس كنم كه كسى از من چيزى خواهد خواست پيش از اظهار او در اجابت دعوتش پيشدستى ميكنم زيرا حقيقت جود نا خواسته بخشيدن است.

على عليه السلام ميفرمود حاجتمندان حاجت خود را روى كاغذ بنويسند تا خوارى و انكسار سؤال در چهره آنها نمايان نشود.على عليه السلام چهار درهم پول داشت يكى را در موقع شب انفاق نمود و يكى را در روز و يكدرهم آشكارا و يكدرهم در نهان آنگاه اين آيه نازل شد كه مفسرين شأن نزول آنرا در مورد انفاق آنحضرت نوشته‏اند:

الذين ينفقون اموالهم بالليل و النهار سرا و علانية فلهم اجرهم عند ربهم و لا خوف عليهم و لا هم يحزنون (1) .

كسانيكه اموال خود را در شب و روز،نهانى و آشكارا انفاق ميكنند براى آنها نزد پروردگارشان پاداشى است و ترس و اندوهى بر آنها نباشد (2) .

پس از قتل عثمان كه على عليه السلام بمسند خلافت نشست عربى نزد آنحضرت آمد و عرض كرد من بسه نوع بيمارى گرفتارم،بيمارى نفس،بيمارى جهل،بيمارى فقر!على عليه السلام فرمود مرض را بايد بطبيب رجوع كرد و جهل را بعالم و فقر را بغنى.

آن مرد گفت شما هم طبيب هستيد و هم عالم و هم غنى!

حضرت دستور داد از بيت المال سه هزار درهم باو عطاء كردند و فرمود هزار درهم براى معالجه بيمارى و هزار درهم براى رفع پريشانى و هزار درهم‏براى معالجه نادانى (3) .

علماء و مفسرين عامه و خاصه نقل كرده‏اند على عليه السلام در مسجد نماز ميخواند و در ركوع بود كه سائلى در حاليكه سؤال ميكرد از كنار او گذشت و آنحضرت انگشتر خود را كه در دست داشت با اشاره باو بخشيد،سائل وقتى از او دور شد با رسول اكرم صلى الله عليه و آله برخورد نمود حضرت پرسيد چه كسى اين انگشتر را بتو داد؟سائل اشاره بعلى عليه السلام نمود و گفت اين شخص كه در ركوع است آنگاه آيه:انما وليكم الله و رسوله...كه آيه ولايت بوده و ضمنا اشاره بخاتم بخشى آنحضرت است نازل شد (4) . (در بخش پنجم در ترجمه و تفسير آيه مزبور بحث خواهد شد)

على عليه السلام تنها به بخشش مال اكتفاء نميكرد بلكه جان خود را نيز در راه حق ايثار نمود،در شب هجرت بخاطر پيغمبر صلى الله عليه و آله از جان خود دست شست و باستقبال مرگ رفت،معنى پر مغز ايثار همين است كه جز على عليه السلام كسى بدان پايه نرسيده است.

ايثار مقدم داشتن ديگران است بر نفس خود و كسى تا تسلط كامل بر نفس نداشته باشد نميتواند مال و جان خود را بديگرى بدهد،اين صفت از سجاياى اخلاقى و صفات ملكوتى است كه در هر كسى پيدا نميشود،على عليه السلام با زحمت و مشقت زياد نانى تهيه كرده و براى فرزندان خود مى‏برد در راه سائلى رسيد و اظهار نيازمندى كرد حضرت نان را باو داد و با دست خالى بخانه رفت،روزى با غلام خود قنبر ببازار رفت و دو پيراهن نو و كهنه خريد كهنه را خود پوشيد و نو را بقنبر داد.

محدثين و مورخين،همچنين مفسرين ذيل تفسير آيات سوره دهر (هل اتى) هر يك با مختصر تفاوتى در الفاظ و عبارات در مورد ايثار على عليه السلام بطورخلاصه چنين نوشته‏اند كه حسنين عليهما السلام مريض شدند پدر و مادر آنها و حتى خود حسنين نذر كردند كه پس از بهبودى سه روز بشكرانه آن روزه بگيرند فضه خادمه منزل نيز از آنها پيروى نمود.

چون خداوند لباس عافيت بآنها پوشانيد بنذر خود وفا كرده و مشغول روزه گرفتن شدند،على عليه السلام سه صاع جو از شمعون يهودى كه همسايه‏شان بود قرض كرد و بمنزل آورد حضرت زهرا عليها السلام روز اول يكصاع از آنرا آرد نموده و (بتعداد افراد خانواده) پنج گرده نان پخت،شب اول موقع افطار سائلى پشت در صدا زد اى خانواده پيغمبر من مسكين و گرسنه‏ام از آنچه ميخوريد مرا اطعام كنيد كه خدا شما را از طعامهاى بهشتى بخوراند،خاندان پيغمبر هر پنج قرص را بمسكين داده و خود با آب افطار كردند.

روز دوم فاطمه عليها السلام ثلث ديگر جو را آرد كرد و پنج گرده نان پخت شامگاه موقع افطار يتيمى پشت در خانه حرفهاى مسكين شب پيشين را تكرار كرد باز هر پنج نفر قرصهاى نان را باو داده و خود با آب افطار كردند.روز سيم فاطمه عليها السلام بقيه جو را بصورت نان در آورد و موقع افطارى اسيرى پشت در آمد و سخنان سائلين دو شب گذشته را بزبان آورد باز خاندان پيغمبر نانها را باو دادند و خودشان فقط آب چشيدند روز چهارم حسنين عليهما السلام چون جوجه ميلرزيدند وقتى پيغمبر صلى الله عليه و آله آنها را ديد فرمود پناه مى‏برم بخدا كه شما سه روز است در چنين حاليد جبرئيل فورا نازل شد و 18 آيه از سوره هل اتى را (از آيه 5 تا آيه 22) در شأن آنها و توضيح مقامات عاليه‏شان در بهشت برين برسول اكرم صلى الله عليه و آله قرائت كرد كه يكى از آيات مزبور اشاره بانفاق و اطعام سه روزه آنها است آنجا كه خداوند تعالى فرمايد:

و يطعمون الطعام على حبه مسكينا و يتيما و اسيرا (5) .

و در آخر آيات نازله هم از عمل بيريا و خالصانه آنها قدردانى‏كرده و فرمايد:ان هذا كان لكم جزاء و كان سعيكم مشكورا.يعنى البته اين (مقامات و نعمتهاى بهشتى كه در آيه‏هاى پيش آنها را توضيح داده) پاداش عمل شما است و سعى شما مورد رضايت و قدردانى است (6) .

پى‏نوشتها:

(1) سورة بقره آيه 274

(2) كشف الغمه ص 93ـينابيع المودة ص 92ـمناقب ابن مغازلى ص 280

(3) جامع الاخبار ص 162

(4) مناقب ابن مغازلى ص 313ـكفاية الطالب ص 250 و كتب ديگر.

(5) سوره دهر آيه .8

(6) شواهد التنزيل جلد 2 ص 300ـامالى صدوق مجلس 44 حديث 11ـكشف الغمه ص 88 و كتب ديگر .

 گردآوري اسماعيل اشكور كيايي /1348 سپارده - ساكن تهران

به ياد شهيد مرتضي اشكور كيايي از روستاي سپارده

روستايي به زيبايي ماسوله و شايد زيباتر از آن اما گمنام . اين روستا يك شهيد در راه وطن و اسلام تقديم كرده است ؛ متولد سپارده رامسر اما ساكن سورچان محله رودسر يعني دو روستا كه هردو يك شهيد تقديم نموده اند : شهيد مرتضي اشكور كيايي

بـِسـم ِ ربـــــِّـ الشــُّـهـداءِ و الصِّـد یقیــن

«شهید نظر میکند به وجه الله . امام خمینی « ره »

شهيد مرتضي اشكور كيايي

شهدا را ياد كنيد حتي با يك صلوات

**********

شهيد مرتضي فرزند عيسي اشكور كيايي در دوم ارديبهشت ماه سال 1344 هجري شمسي در روستاي سپارده ي بالا اشكور از توابع شهرستان رامسر در خانواده اي مذهبي و كشاورز  به دنيا آمد . از اخلاق حسنه اين شهيد احترام به پدر و مادر و فاميل بود . بي نهايت پدر و مادرش را دوست داشت و در خدمت به آنها از هيچ كوششي دريغ نمي ورزيد  . وي  داراي سه برادر و دو خواهر كه در رودسر و لاهيجان و كرج زندگي مي كنند .

مرتضي عزيز در دوران كودكي بهمراه پدر و مادرش به شهرستان رودسر روستاي سورچان محله مهاجرت كرد و تحصيلات ابتدايي را در روستاي لسبو ؛ اطراف سورچان محله گذراند و در سال 1363 موفق به اخذ ديپلم از يكي  دبيرستان هاي شهرستان رودسر شد .  پدر محترم خانواده كشاورز و روي زمين برنج كار مي كند و مادر هم  در خانه  وهم در شالیزارها به سختی کار میکرد تا فرزندانشان از تحصيل عقب نمانند .

 اين شهيد گرانقدر پس از اخذ ديپلم خود را جهت خدمت سربازي به نظام مقدس جمهوري اسلامي آماده كرد و بعنوان سرباز وظيفه  توسط ژاندار مري خوزستان به مناطق جنگي اعزام شد   و در  بيست و هشتم فروردين 1365 [ پنج روز مانده به روز تولدش ] در منطقه زبيدات عراق به درجه رفيع شهادت نائل آمد .

پيكر اين سرباز فداكار بعد از تشيع با شكوهي به روستاي محل سكونتش سورچان محله انتقال داده شد . گلزار اين شهيد در همين روستا واقع است  و اهالي روستاي  سورچان محله رودسراز اينكه گلزار شهيد در آن محل واقع است به خود مي بالند  و اهالي سپارده اشكور بخاطر اينكه اين شهيد در اين محل متولد شده و اصالت اشكوري دارد . جالب توجه اينكه هر دو روستا فقط يك شهيد دارند يعني شهيد هر دو روستا «« شهيد مرتضي اشكور كيايي »» مي باشد .  خداوند انشاء الله به پدر و مادرش صبر عطا كند كه هم اكنون دوران پيري را مي گذرانند و در صحت و سلامت مي باشند . با شد كه ما قدردان اين خانواده شهيد باشيم    روحش شاد و يادش گرامي باد. « شهدا را ياد كنيد حتي با ذكر يك صلوات: اللهم صلي على محمد وآل محمد و عجل فرجهم».

نويسنده اين متن: اسماعيل اشكور كيايي م/1348 پسر خاله شهيد  از روستاي سپارده

 

عكس هاي  روستاي سپارده سري اول

بهشتي گمشده در دل كوهستان روستاي سپارده - اشكور سرزمين باستاني

 

 

 گردآوري اسماعيل اشكور كيايي /1348 سپارده - ساكن تهران

روستای  من سپارده - اشكورات توابع رامسر - قسمت اول

روستای  من سپارده - اشكورات توابع رامسر

روستاي سپارده

موقعيت جغرافياي و سوق الجيشي اين روستا در اشكورات 

سپارده یکی اززیباترین روستاههای اشکوررامسرمی باشد .به لحاظ ترکیب ساخت بافت اصلی خانه ها این روستا تا چند دهه  پیش یکی ازشبیه ترین روستاههابه روستای تاریخی ماسوله بود.اما پس از زلزله سال۶۸ گيلان ؛ ساختمانهای سنتی این روستاکه ازسنگ وکاه گل بودند دچاراسیب شدند و باساخت ساختمان های جدید حلب به سر وتوسعه روستابه سمت جنوب بافت قدیمی روستا دچارتغيیراساسی شد.بعدازروستای لشکان گیلان به سپارده مازندران می رسیم.
از روستای سپارده دو جاده اصلی وجود دارد. جاده سمت چپ پس از عبور از داخل روستا بطرف لشگان،پرندان وگرمابدشت رحیم آباد میرود وجاده سمت راست به روستاهای یازن ،نارنه،پل میج و اکنه ، تمل وگردنه بُزابن وجنت رودبار رامسر متصل میگردد . اين روستا در يك منطقه استراتژيكي واقع شده است و سه استان گيلان و مازندران و قزوين را به هم متصل مي كند و شاهراهي مواصلاتي بين اين استان ها مي باشد ؛ از جنت رودبار به مازندران  و از لشكان و رحيم آباد به گيلان و از هير به استان قزوين وصل مي شود.

جمعيت :

 این روستابزرگترین وپرجمعیت ترین روستای اشکور مازندران است اما و این روستا در دهستان اشکور قرار دارد و براساس سرشماری مرکز آمار ایران در سال ۱۳۸۵، جمعیت آن ۳۸۱ نفر (۱۱۵خانوار) بوده‌است. تقريبا اسم فاميل هم روستائيان اشكور كيايي مي باشد . از روستاي همجوار آن از  یازن-تمل-کیت ولشکان مي توان نام برد.

محصولات روستا :

 امروزه این روستا به خاطرباغهای گیلاس معروف است وگیلاس ان ازمرغوبیت خاصی برخوردار است. به علت خوش اب هوابودن این روستا به یکی از قطب های نگهداری زنبورعسل تبدیل شده است.ازدیگرمحصولات این روستا می توان ازهلو-گل گاوزبان-فندوق آلبالو سيب لوبيا گلپر جو و گندم و ... مي توان نام برد .

 مردمان اين ديار علاوه بر كشاورزي به دامپروري هم اشتغال دارند و  محصولات كشاورزي و دامي در بازار شهرهاي رامسر و كلاچاي و قزوين بفروش مي رسانند .

جاذبه هاي گردش گري و توريستي روستا

   قلعه گردن (قلاکوتی)یکی ازجاذبه های توریستی این روستا میباشد كه از نقاط باستاني و زيباي آن مي باشد . ازدیگرجاذبه های گردش گری این روستا ریواس کوه است. اين روستا  بیشتر روزها در پرده ای از مه فرو میره وچهره دل نواز ديگري از قدرت خداوند را  به نمایش مي گذار. ذهن هر بينده اي را به خود معطوف و او را بياد زيبايي و مه گرفتگي گردنه حيران جاده گيلان و اردبيل مي اندازد . علاقمندان به کوهپیمایی و طبیعتگردی و گردشگران  مي توانند  با سفر به اين روستا، از زیباییهای طبیعت خاص آن بهره ببرند و خاطره ای بیاد ماندنی را در دفتر ذهن شان ثبت کنند. بخاطر قرار گرفتن این منطقه در مرز استان قزوین و گیلان و همجواری با کوههای البرزغربی، آب و هوای اون بیشتر ماههای سال سرد و درتابستانها خنک و مطبوعه، همین آب و هوا و موقعیت جغرافیایی طبیعت منحصربفردی رو به دره اشکور هدیه داده.

فصل بهار اين روستا بعلت رويش گياهان و گلهاي وحشي و زيبايي رويايي طبيعت آن  براي بازديد گردشگران توصيه مي شود ؛ همچنين سفر به اين ديار هنگام برداشت فندق و گيلاس و چيدن پشم گوسفندان خالي از لطف نيست .

بعلت واقع شدن اين روستا در شاهراه مواصلاتي سه استان گيلان و قزوين و ماذندران ، ساخت هتل و درمانگاه بزرگ و بازار براي فروش محصولات كشاورزي و دامي توصيه مي شود . از مسئولات محترم استان تقاضا مي گردد در اين امر مهم هم مردمان اين ديار را ياري فرمايند زيرا با آسفالت باقي جاده هاي مواصلاتي مردمي براي سفر به شهرهاي شمالي اين مسير را بخاطر كوتاهي راه و زيبايي طبيعت و مقرون به صرفه بودن انتخاب مي كنند . چندين استان از مسير رفت و آمد خواهند كرد كه ساخت اين اماكن ضروري بنظر مي رسد كما اينكه هم اكنون هم اين روستا داراي مسافرخانه و خانه بهداشت و كله پزي و ... بوده ولي در دراز مدت بايد چاره اي انديشيده شود تا هم مسافران و گردشگران دچار مشكل نشوند و هم با ايجاد شغل براي جوانان روستا از مهاجرت بي رويه آنها به شهرها جلوگيري شود.

خدمت به اسلام و نظام مقدس جمهوري اسلامي  

مردمان اين روستا همانند ساير مناطق كشور دوشادوش هم به نظام مقدس اسلامي خدمت كرده اند و هميشه در عرصه مختلف حضور دارند  و در دوران دفاع مقدس هم يك شهيد به اسلام و انقلاب تقديم نموده اند كه هميشه با افتخار از ان ياد مي كنند و تمثال اين شهيد بزرگوار را در ابتداي روستا به اهتزاز در آورده اند.

(( روستاي سپارده -  شهید مرتضی اشکور کیایی )) .  

با تشکر اسماعیل اشکور کیایی - 1348 سپارده  ساكن تهران

علي عليه السلام چگونه شهيد شد [ شهادت علي در محراب نماز]

قبل از اينكه به شهادت حضرت علي عليه السلام بپردازيم بهتر است ابن ملجم و قطام را بشناسيم و اينكه چكونه قصاص شدند. سپس به شرح واقعه شهادت حضرت با تكيه بر منابعه گوناگون.[اسماعيل اشكور كيا]

ابن ملجم مراديرا بهتر بشناسيم:

ابن ملجم مرادی که دارای نسبی عربی و از قبیله بنی مراد بود، قرآن و اسلام را از معاذ پسر جبل فراگرفته و در پی آن عمروعاص را در امر فراگیری قرآن یاری داد و در فتح مصر همراه عمروعاص قرار گرفت. پس از فتح مصر، ابن ملجم مدتی در آن سرزمین به تعلیم قرآن و فقه پرداخت و پس از به خلافت رسیدن علی (ع)، ابن ملجم با حضرت بیعت نمود و در جنگ جمل حاضر بود ولی پس از ماجرای حکمیت به خوارج پیوست و در پی آن ابن ملجم، عمرو پسر بکیر و برک پسر عبدالله گردهم آمدند و در مکه تصمیم گرفتند که در شب قدر؛ علی، معاویه و عمروعاص را به قتل برسانند و از این رو ابن ملجم راهی کوفه گردید و در آنجا عاشق دختری زیباروی به نام «قطام» گردید! (حوادث الایام: 221)

قطام كه  بود؟

 بنا بر آنچه که در منابع تاریخی ذکر شده است؛ قطام، دختر علقمه بن شحنه عدی از قبیله تیم الرباب بوده است به نحوی که صورت زیبا و چهره ی دلربای قطام، او را شهره شهر کرده بوده به طوری که او را «ماه روی کوفه» لقب داده بودند، ولی او از کسانی بود که بعد از واقعه نهروان و کشته شدن برادر و پدرش در زمره مخالفان حضرت علی (ع) قرار گرفت. وی دختری حیله گر، مکار و پیوسته درصدد انتقام خونی از قاتلان پدر و برادرش بود و به نقلی او به همراه حزب قائم، که به رهبری عبدالله بن وهب راسبی بود، جنگ با علی (ع) را جهاد، و خون آن حضرت را مباح می دانستند، از این رو پس از ملاقات ابن ملجم با قطام، قطام وی را ترغیب نمود و با وعده هایی وی را در کار خود استوارتر نمود. (تاریخ خمیس: 281؛ خوارج: 102

عاقبت ابن ملجم و قطام و قصاصي سخت براي آنها
در تاریخ آمده است که حضرت علی (ع) در آخرین ساعات زندگی به مدارا با ابن ملجم فرزندانش را وصیت فرمود و پس از وفات امیرالمومنین علی (ع)، ابن ملجم را برای قصاص نزد امام حسن (ع) آوردند و ایشان نیز با یک ضربه شمشیر ابن ملجم را قصاص فرمود و این واقعه در 21 رمضان روی داد و چنانچه مشهور است ام الهیثم دختر اسود نخعی جنازه ی او را گرفته، آن را به آتش کشید. (ارشاد، ج1: 22؛ بحارالانوار، ج42: 232، 246، 298)

اما قطام دختری که لقب زیباروی کوفه را یدک می کشید عاقبتی بهتر از ابن ملجم نیافت به نحوی که آمده است بعد از کشته شدن ابن ملجم، مردم به سوی قطامِ ملعونه فاسقه هجوم آوردند و او را با شمشیر به درک فرستادند و جنازه اش را بیرون کوفه سوزانیدند. (بحارالانوار، ج42: 298؛ انوار العلویة: 390؛ نفائح العلام:.401

شهادت على عليه السلام

تهدمت و الله اركان الهدى و انطمست اعلام التقى و انفصمت العروة الوثقى قتل ابن عم المصطفى ...

(نداى آسمانى)

على عليه السلام پس از خاتمه جنگ نهروان و بازگشت بكوفه در صدد حمله بشام بر آمد و حكام ايالات نيز در اجراى فرمان آنحضرت تا حد امكان به بسيج پرداخته و گروههاى تجهيز شده را بخدمت وى اعزام داشتند.

تا اواخر شعبان سال چهلم هجرى نيروهاى اعزامى از اطراف وارد كوفه شده و باردوگاه نخيله پيوستند،على عليه السلام گروههاى فراهم شده را سازمان رزمى داد و با كوشش شبانه روزى خود در مورد تأمين و تهيه كسرى ساز و برگ آنان اقدامات لازمه را بعمل آورد،فرماندهان و سرداران او هم كه از رفتار و كردار معاويه و مخصوصا از نيرنگهاى عمرو عاص دل پر كينه داشتند در اين كار مهم حضرتش را يارى نمودند و بالاخره در نيمه دوم ماه مبارك رمضان از سال چهلم هجرى على عليه السلام پس از ايراد يك خطابه غراء تمام سپاهيان خود را بهيجان آورده و آنها را براى حركت بسوى شام آماده نمود ولى در اين هنگام خامه تقدير سرنوشت ديگرى را براى او نوشته و اجراى طرح وى را عقيم گردانيد.

فراريان خوارج،مكه را مركز عمليات خود قرار داده بودند و سه تن از آنان باسامى عبد الرحمن بن ملجم و برك بن عبد الله و عمرو بن بكر در يكى از شبها گرد هم آمده واز گذشته مسلمين صحبت ميكردند،در ضمن گفتگو باين نتيجه رسيدند كه باعث اين همه خونريزى و برادر كشى،معاويه و عمرو عاص و على عليه السلام ميباشند و اگر اين سه نفر از ميان برداشته شوند مسلمين بكلى آسوده شده و تكليف خود را معين مى‏كنند،اين سه نفر با هم پيمان بستند و آنرا بسوگند مؤكد كردند كه هر يك از آنها داوطلب كشتن يكى از اين سه نفر باشد عبد الرحمن بن ملجم متعهد قتل على عليه السلام شد،عمرو بن بكر عهده‏دار كشتن عمرو عاص گرديد،برك بن عبد الله نيز قتل معاويه را بگردن گرفت و هر يك شمشير خود را با سم مهلك زهر آلود نمودند تا ضربتشان مؤثر واقع گردد نقشه اين قرار داد بطور محرمانه و سرى در مكه كشيده شد و براى اينكه هر سه نفر در يكموقع مقصود خود را انجام دهند شب نوزدهم ماه رمضان را كه شب قدر بوده و مردم در مساجد تا صبح بيدار ميمانند براى اين منظور انتخاب كردند و هر يك از آنها براى انجام ماموريت خود بسوى مقصد روانه گرديد،عمرو بن بكر براى كشتن عمرو عاص بمصر رفت و برك بن عبد الله جهت قتل معاويه رهسپار شام شد ابن ملجم نيز راه كوفه را پيش گرفت.

برك بن عبد الله در شام بمسجد رفت و در ليله نوزدهم در صف يكم نماز ايستاد و چون معاويه سر بر سجده نهاد برك شمشير خود را فرود آورد ولى در اثر دستپاچگى شمشير او بجاى فرق معاويه بر ران وى اصابت نمود.

معاويه زخم شديد برداشت و فورا بخانه خود منتقل و بسترى گرديد و ضارب را نيز پيش او حاضر ساختند،معاويه گفت تو چه جرأتى داشتى كه چنين كارى كردى؟

برك گفت امير مرا معاف دارد تا مژده دهم:معاويه گفت مقصودت چيست؟برك گفت همين الان على را هم كشتند:معاويه او را تا تحقيق اين خبر زندانى نمود و چون صحت آن معلوم گرديد او را رها نمود و بروايت بعضى (مانند شيخ مفيد) همان وقت دستور داد او را گردن زدند.

چون طبيب معالج زخم معاويه را معاينه كرد اظهار نمود كه اگر امير اولادى نخواهد ميتوان آنرا با دوا معالجه نمود و الا بايد محل زخم با آهن گداخته داغ گردد،معاويه گفت تحمل درد آهن گداخته را ندارم و دو پسر (يزيد و عبد الله) براى من‏كافى است (1) .

عمرو بن بكر نيز در همان شب در مصر بمسجد رفت و در صف يكم بنماز ايستاد اتفاقا در آنشب عمرو عاص را تب شديدى رخ داده بود كه از التهاب و رنج آن نتوانسته بود بمسجد برود و به پيشنهاد پسرش قاضى شهر را براى اداى نماز جماعت بمسجد فرستاده بود!

پس از شروع نماز در ركعت اول كه قاضى سر بسجده داشت عمرو بن بكر با يك ضربت شمشير او را از پا در آورد،همهمه و جنجال در مسجد بلند شد و نماز نيمه تمام ماند و قاتل بدبخت دست بسته بچنگ مصريان افتاد،چون خواستند او را نزد عمرو عاص برند مردم وى را بعذابهاى هولناك عمرو عاص تهديدش ميكردند عمرو بن بكر گفت مگر عمرو عاص كشته نشد؟شمشيرى كه من بر او زده‏ام اگر وى از آهن هم باشد زنده نمى‏ماند مردم گفتند آنكس كه تو او را كشتى قاضى شهر است نه عمرو عاص!!

بيچاره عمرو آنوقت فهميد كه اشتباها قاضى بيگناه را بجاى عمرو عاص كشته است لذا از كثرت تأسف نسبت بمرگ قاضى و عدم اجراى مقصود خود شروع بگريه نمود و چون عمرو عاص علت گريه را پرسيد عمرو گفت من بجان خود بيمناك نيستم بلكه تأسف و اندوه من از مرگ قاضى و زنده ماندن تست كه نتوانستم مانند رفقاى خود مأموريتم را انجام دهم!عمرو عاص جريان امر را از او پرسيد عمرو بن بكر مأموريت سرى خود و رفقايش را براى او شرح داد آنگاه بدستور عمرو عاص گردن او هم با شمشير قطع گرديد بدين ترتيب مأمورين قتل عمرو عاص و معاويه چنانكه بايد و شايد نتوانستند مقصود خود را انجام دهند و خودشان نيز كشته شدند.

اما سرنوشت عبد الرحمن بن ملجم:اين مرد نيز در اواخر ماه شعبان سال چهلم بكوفه رسيد و بدون اينكه از تصميم خود كسى را آگاه گرداند در منزل يكى از آشنايان خود مسكن گزيد و منتظر رسيدن شب نوزدهم ماه مبارك رمضان شد،روزى بديدن يكى از دوستان خود رفت و در آنجا زن زيباروئى بنام قطام را كه پدر و برادرش در جنگ نهروان بدست على عليه السلام كشته شده بودند مشاهده كرد و در اولين برخورد دل از كف داد و فريفته زيبائى او گرديد و از وى تقاضاى زناشوئى نمود.

قطام گفت براى مهريه من چه خواهى كرد؟گفت هر چه تو بخواهى!

قطام گفت مهر من سه هزار درهم پول و يك كنيز و يك غلام و كشتن على بن ابيطالب است: (چه مهر سنگينى!شاعر گويد)

فلم ار مهرا ساقه ذو سماحة 
كمهر قطام من غنى و معدم‏ 
ثلاثة آلاف و عبدو قنية 
و ضرب على بالحسام المسمم‏ 
و لا مهر اغلى من على و ان غلا 
و لا فتك الا دون فتك ابن ملجم.

يعنى تا كنون نديده‏ام صاحب كرمى را از توانگر و درويش كه (براى زنى) مانند مهر قطام مهر كند. (و آن عبارت است از) سه هزار درهم پول و غلام و كنيزى و ضربت زدن بعلى عليه السلام با شمشير زهر آلود.

و هيچ مهرى هر قدر هم سنگين و گران باشد از كشتن على عليه السلام گرانتر نيست و هيچ ترورى مانند ترور ابن ملجم نيست.بارى ابن ملجم كه خود براى كشتن آنحضرت از مكه بكوفه آمده و نميخواست كسى از مقصودش آگاه شود خواست قطام را آزمايش كند لذا بقطام گفت آنچه از پول و غلام و كنيز خواستى برايت فراهم ميكنم اما كشتن على بن ابيطالب را من چگونه ميتوانم انجام دهم؟

قطام گفت البته در حال عادى كسى نميتواند باو دست يابد بايد او را غافل گير كنى و غفلة بقتل رسانى تا درد دل مرا شفا بخشى و از وصالم كامياب شوى و چنانچه در انجام اينكار كشته گردى پاداش آخرتت بهتر از دنيا خواهد بود!!ابن ملجم كه ديد قطام نيز از خوارج بوده و همعقيده اوست گفت بخدا سوگند من بكوفه نيامده‏ام مگر براى همين كار!قطام گفت من نيز در انجام اين كار ترا يارى‏ميكنم و تنى چند بكمك تو ميگمارم بدينجهت نزد وردان بن مجالد كه با قطام از يك قبيله بوده و جزو خوارج بود فرستاد و او را در جريان امر گذاشت و از وى خواست كه در اينمورد بابن ملجم كمك نمايد وردان نيز (بجهت بغضى كه با على عليه السلام داشت) تقاضاى او را پذيرفت.

خود ابن ملجم نيز مردى از قبيله اشجع را بنام شبيب كه با خوارج همعقيده بود همدست خود نمود و آنگاه اشعث بن قيس يعنى همان منافقى را كه در صفين على عليه السلام را در آستانه پيروزى مجبور بمتاركه جنگ نمود از انديشه خود آگاه ساختند اشعث نيز بآنها قول داد كه در موعد مقرره او نيز خود را در مسجد بآنها خواهد رسانيد،بالاخره شب نوزدهم ماه مبارك رمضان فرا رسيد و ابن ملجم و يارانش بمسجد آمده و منتظر ورود على عليه السلام شدند.

مقارن ورود ابن ملجم بكوفه على عليه السلام نيز جسته و گريخته از شهادت خود خبر ميداد حتى در يكى از روزهاى ماه رمضان كه بالاى منبر بود دست بمحاسن شريفش كشيد و فرمود شقى‏ترين مردم اين مويها را با خون سر من رنگين خواهد نمود و بهمين جهت روزهاى آخر عمر خود را هر شب در منزل يكى از فرزندان خويش مهمان ميشد و در شب شهادت نيز در منزل دخترش ام كلثوم مهمان بود.

موقع افطار سه لقمه غذا خورد و سپس بعبادت پرداخت و از سر شب تا طلوع فجر در انقلاب و تشويش بود،گاهى بآسمان نگاه ميكرد و حركات ستارگان را در نظر ميگرفت و هر چه طلوع فجر نزديكتر ميشد تشويش و ناراحتى آنحضرت بيشتر ميگشت بطوريكه ام كلثوم پرسيد:پدر جان چرا امشب اين قدر ناراحتى؟فرمود دخترم من تمام عمرم را در معركه‏ها و صحنه‏هاى كارزار گذرانيده و با پهلوانان و شجاعان نامى مبارزه‏ها كرده‏ام،چه بسيار يك تنه بر صفوف دشمن حمله‏ها برده و ابطال رزمجوى عرب را بخاك و خون افكنده‏ام ترسى از چنين اتفاقات ندارم ولى امشب احساس ميكنم كه لقاى حق فرا رسيده است.

بالاخره آنشب تاريك و هولناك بپايان رسيد و على عليه السلام عزم خروج از خانه را نمود در اين موقع چند مرغابى كه هر شب در آن خانه در آشيانه خودميخفتند پيش پاى امام جستند و در حال بال افشانى بانگ همى دادند و گويا ميخواستند از رفتن وى جلوگيرى كنند!

على عليه السلام فرمود اين مرغ‏ها آواز ميدهند و پشت سر اين آوازها نوحه و ناله‏ها بلند خواهد شد!ام كلثوم از گفتار آنحضرت پريشان شد و عرض كرد پس خوبست تنها نروى.على عليه السلام فرمود اگر بلاى زمينى باشد من به تنهائى بر دفع آن قادرم و اگر قضاى آسمانى باشد كه بايد جارى شود.

على عليه السلام رو بسوى مسجد نهاد و به پشت بام رفت و اذان صبح را اعلام فرمود و بعد داخل مسجد شد و خفتگان را بيدار نمود و سپس بمحراب رفت و بنماز نافله صبح ايستاد و چون بسجده رفت عبد الرحمن بن ملجم با شمشير زهر آلود در حاليكه فرياد ميزد لله الحكم لا لك يا على ضربتى بسر مبارك آنحضرت فرود آورد (2) و شمشير او بر محلى كه سابقا شمشير عمرو بن عبدود بر آن خورده بود اصابت نمود و فرق مباركش را تا پيشانى شكافت و ابن ملجم و همراهانش فورا بگريختند.

خون از سر مبارك على عليه السلام جارى شد و محاسن شريفش را رنگين نمود و در آنحال فرمود :

بسم الله و بالله و على ملة رسول الله فزت و رب الكعبة.

(سوگند بپروردگار كعبه كه رستگار شدم) و سپس اين آيه شريفه را تلاوت نمود:

منها خلقناكم و فيها نعيدكم و منها نخرجكم تارة اخرى (3) .

(شما را از خاك آفريديم و بخاك بر ميگردانيم و بار ديگر از خاك مبعوث‏تان ميكنيم) و شنيده شد كه در آنوقت جبرئيل ميان زمين و آسمان ندا داد و گفت:

تهدمت و الله اركان الهدى و انطمست اعلام التقى و انفصمت العروة الوثقى قتل ابن عم المصطفى قتل على المرتضى قتله اشقى الاشقياء. (بخدا سوگند ستونهاى هدايت در هم شكست و نشانه‏هاى تقوى محو شد و دستاويز محكمى كه ميان خالق و مخلوق بود گسيخته گرديد پسر عم مصطفى صلى الله عليه و آله كشته شد،على مرتضى بشهادت رسيد و بدبخت‏ترين اشقياء او را شهيد نمود .)

همهمه و هياهو در مسجد بر پا شد حسنين عليهما السلام از خانه بمسجد دويدند عده‏اى هم بدنبال ابن ملجم رفته و دستگيرش كردند،حسنين باتفاق بنى‏هاشم على عليه السلام را در گليم گذاشته و بخانه بردند فورا دنبال طبيب فرستادند،طبيب بالاى سر آنحضرت حاضر شد و چون زخم را مشاهده كرد بمعاينه و آزمايش پرداخت ولى با كمال تأسف اظهار نمود كه اين زخم قابل علاج نيست زيرا شمشير زهر آلود بوده و بمغز صدمه رسانيده و اميد بهبودى نميرود .

على عليه السلام از شنيدن سخن طبيب بر خلاف ساير مردم كه از مرگ ميهراسند با كمال بردبارى بحسنين عليهما السلام وصيت فرمود زيرا على عليه السلام را هيچگاه ترس و وحشتى از مرگ نبود و چنانكه بارها فرموده بود او براى مرگ مشتاقتر از طفل براى پستان مادر بود!

على عليه السلام در سراسر عمر خود با مرگ دست بگريبان بود،او شب هجرت پيغمبر صلى الله عليه و آله در فراش آنحضرت كه قرار بود شجعان قبائل عرب آنرا زير شمشيرها بگيرند آرميده بود،على عليه السلام در غزوات اسلامى همواره دم شمشير بود و حريفان و مبارزان وى قهرمانان شجاع و مردان جنگ بودند،او ميفرمود براى من فرق نميكند كه مرگ بسراغ من آيد و يا من بسوى مرگ روم بنابر اين براى او هيچگونه جاى ترس نبود،على عليه السلام وصيت خود را بحسنين عليهما السلام چنين بيان فرمود:

اوصيكما بتقوى الله و ان لا تبغيا الدنيا و ان بغتكما،و لا تأسفا على شى‏ء منها زوى عنكما... (4)

شما را بتقوى و ترس از خدا سفارش ميكنم و اينكه دنيا را نطلبيد اگر چه‏دنيا شما را بخواهد و بآنچه از (زخارف دنيا) از دست شما رفته باشد تأسف مخوريد و سخن راست و حق گوئيد و براى پاداش (آخرت) كار كنيد،ستمگر را دشمن باشيد و ستمديده را يارى نمائيد.

شما و همه فرزندان و اهل بيتم و هر كه را كه نامه من باو برسد بتقوى و ترس از خدا و تنظيم امور زندگى و سازش ميان خودتان سفارش ميكنم زيرا از جد شما پيغمبر صلى الله عليه و آله شنيدم كه ميفرمود سازش دادن ميان دو تن (از نظر پاداش) بهتر از تمام نماز و روزه (مستحبى) است،از خدا درباره يتيمان بترسيد و براى دهان آنها نوبت قرار مدهيد (كه گاهى سير و گاهى گرسنه باشند) و در اثر بى توجهى شما در نزد شما ضايع نگردند،درباره همسايگاه از خدا بترسيد كه آنها مورد وصيت پيغمبرتان هستند و آنحضرت درباره آنان همواره سفارش ميكرد تا اينكه ما گمان كرديم براى آنها (از همسايه) ميراث قرار خواهد داد.و بترسيد از خدا درباره قرآن كه ديگران با عمل كردن بآن بر شما پيشى نگيرند،درباره نماز از خدا بترسيد كه ستون دين شما است و درباره خانه پروردگار (كعبه) از خدا بترسيد و تا زنده هستيد آنرا خالى نگذاريد كه اگر آن خالى بماند (از كيفر الهى) مهلت داده نميشويد و بترسيد از خدا درباره جهاد با مال و جا ن و زبانتان در راه خدا،و ملازم همبستگى و بخشش بيكديگر باشيد و از پشت كردن بهم و جدائى از يكديگر دورى گزينيد،امر بمعروف و نهى از منكر را ترك نكنيد (و الا) اشرارتان بر شما حكمرانى كنند و آنگاه شما (خدا را براى دفع آنها ميخوانيد) و او دعايتان را پاسخ نگويد.

اى فرزندان عبد المطلب مبادا به بهانه اينكه بگوئيد امير المؤمنين كشته شده ا ست در خونهاى مردم فرو رويد و بايد بدانيد كه بعوض من كشته نشود مگر كشنده من،بنگريد زمانيكه من از ضربت او مردم شما هم بعوض آن،ضربتى بوى بزنيد و او را مثله نكنيد كه من از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه ميفرمود از مثله كردن اجتناب كنيد اگر چه نسبت بسگ آزار كننده باشد.

على عليه السلام پس از ضربت خوردن در سحرگاه شب 19 رمضان تا اواخر شب 21 در خانه بسترى بود و در اينمدت علاوه بر خانواده آنحضرت بعضى از اصحابش‏نيز جهت عيادت بحضور وى مشرف ميشدند و در آخرين ساعات زندگى او از كلمات گهر بارش بهره‏مند ميگشتند از جمله پندهاى حكيمانه او اين بود كه فرمود:انا بالامس صاحبكم و اليوم عبرة لكم و غدا مفارقكم.

(من ديروز مصاحب شما بودم و امروز وضع و حال من مورد عبرت شما است و فردا از شما مفارقت ميكنم) .

مقدارى شير براى على عليه السلام حاضر نمودند كمى ميل كرد و فرمود بزندانى خود نيز از اين شير بدهيد و او را اذيت و شكنجه نكنيد اگر من زنده ماندم خود،دانم و او و اگر در گذشتم فقط يك ضربت باو بزنيد زيرا او يك ضربت بيشتر بمن نزده است و رو بفرزندش حسن عليه السلام نمود و فرمود:

يا بنى انت ولى الامر من بعدى و ولى الدم فان عفوت فلك و ان قتلت فضربة مكان ضربة.

(پسر جانم پس از من تو ولى امرى و صاحب خون من هستى اگر او را ببخشى خود دانى و اگر بقتل رسانى در برابر يك ضربتى كه بمن زده است يكضربت باو بزن) چون على عليه السلام در اثر سمى كه بوسيله شمشير از راه خون وارد بدن نازنينش شده بود بيحال و قادر بحركت نبود لذا در اينمدت نمازش را نشسته ميخواند و دائم در ذكر خدا بود،شب 21 رمضان كه رحلتش نزديك شد دستور فرمود براى آخرين ديدار اعضاى خانواده او را حاضر نمايند تا در حضور همگى وصيتى ديگر كند.

اولاد على عليه السلام در اطراف وى گرد گشتند و در حاليكه چشمان آنها از گريه سرخ شده بود بوصاياى آنجناب گوش ميدادند،اما وصيت او تنها براى اولاد وى نبود بلكه براى تمام افراد بشر تا انقراض عالم است زيرا حاوى يك سلسله دستورات اخلاقى و فلسفه عملى است و اينك خلاصه آن:

ابتداى سخنم شهادت بيگانگى ذات لا يزال خداوند است و بعد برسالت محمد بن عبد الله صلى الله عليه و آله كه پسر عم من و بنده و برگزيده خداست،بعثت او از جانب پروردگار است و دستوراتش احكام الهى است،مردم را كه در بيابان جهل و نادانى سرگردان بودند بصراط مستقيم و طريق نجات هدايت فرموده‏و بروز رستاخيز از كيفر اعمال ناشايست بيم داده است.

اى فرزندان من،شما را به تقوى و پرهيز كارى دعوت ميكنم و بصبر و شكيبائى در برابر حوادث و ناملايمات توصيه مينمايم پاى بند دنيا نباشيد و بر آنچه از دست شما رفته حسرت نخوريد،شما را باتحاد و اتفاق سفارش ميكنم و از نفاق و پراكندگى بر حذر ميدارم،حق و حقيقت را هميشه نصب العين قرار دهيد و در همه حال چه هنگام غضب و اندوه و چه در موقع رضا و شادمانى از قانون ثابت عدالت پيروى كنيد.

اى فرزندان من،هرگز خدا را فراموش مكنيد و رضاى او را پيوسته در نظر بگيريد با اعمال عدل و داد نسبت بستمديدگان و ايثار و انفاق به يتيمان و درماندگان،او را خشنود سازيد،در اين باره از پيغمبر صلى الله عليه و آله شنيدم كه فرمود هر كه يتيمان را مانند اطفال خود پرستارى كند بهشت خدا مشتاق لقاى او ميشود و هر كس مال يتيم را بخورد آتش دوزخ در انتظار او ميباشد.

در حق اقوام و خويشاوندان صله رحم و نيكى نمائيد و از درويشان و مستمندان دستگيرى كرده و بيماران را عيادت كنيد،چون دنيا محل حوادث است بنابر اين خود را گرفتار آمال و آرزو مكنيد و هميشه در فكر مرگ و جهان آخرت باشيد،با همسايه‏هاى خود برفق و ملاطفت رفتار كنيد كه از جمله توصيه‏هاى پيغمبر صلى الله عليه و آله نگهدارى حق همسايه است.احكام الهى و دستورات شرع را محترم شماريد و آنها را با كمال ميل و رغبت انجام دهيد،نماز و زكوة و امر بمعروف و نهى از منكر را بجا آوريد و رضايت خدا را در برابر اطاعت فرامين او حاصل كنيد.

اى فرزندان من،از مصاحبت فرو مايگان و ناكسان دورى كنيد و با مردم صالح و متقى همنشين باشيد،اگر در زندگى امرى پيش آيد كه پاى دنيا و آخرت شما در ميان باشد از دنيا بگذريد و آخرت را بپذيريد،در سختيها و متاعب روزگار متكى بخدا باشيد و در انجام هر كارى از او استعانت جوئيد،با مردم برأفت و مهربانى و خوشروئى و حسن نيت رفتار كنيد و فضائل نفسانى مخصوصا تقوى و خدمت بنوع را شعار خود سازيد،كودكان خود را نوازش كنيد و بزرگان و سالخوردگان را محترم شماريد.اولاد على عليه السلام خاموش نشسته و در حاليكه غم و اندوه گلوى آنها را فشار ميداد بسخنان دلپذير و جان پرور آنحضرت گوش ميدادند،تا اين قسمت از وصيت على عليه السلام درس اخلاق و تربيت بود كه عمل بدان هر فردى را بحد نهائى كمال ميرساند آنحضرت اين قسمت از وصيت خود را با جمله لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم بپايان رسانيد و آنگاه از هوش رفت و پس از لحظه‏اى چشمان خدابين خود را نيمه باز كرد و فرمود:اى حسن سخنى چند هم با تو دارم،امشب آخرين شب عمر من است چون در گذشتم مرا با دست خود غسل بده و كفن بپوشان و خودت مباشر اعمال كفن و دفن من باش و بر جنازه من نماز بخوان و در تاريكى شب دور از شهر كوفه جنازه مرا در محلى گمنام بخاك سپار تا كسى از آن آگاه نشود.

عموم بنى‏هاشم مخصوصا خاندان علوى در عين خاموشى گريه ميكردند و قطرات اشگ از چشمان آنها بر گونه‏هايشان فرو ميغلطيد،حسن عليه السلام كه از همه نزديكتر نشسته بود از كثرت تأثر و اندوه،امام عليه السلام را متوجه حزن و اندوه خود نمود على عليه السلام فرمود اى پسرم صابر و شكيبا باش و تو و برادرانت را در اين موقع حساس بصبر و بردبارى توصيه ميكنم.

سپس فرمود از محمد هم مواظب باشيد او هم برادر شما و هم پسر پدر شما است و من او را دوست دارم.

على عليه السلام مجددا از هوش رفت و پس از لحظه‏اى تكانى خورد و بحسين عليه السلام فرمود پسرم زندگى تو هم ماجرائى خواهد داشت فقط صابر و شكيبا باش كه ان الله يحب الصابرين .

در اين هنگام على عليه السلام در سكرات موت بود و پس از لحظاتى چشمان مباركش بآهستگى فرو خفت و در آخرين نفس فرمود:

اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شريك له و اشهد ان محمدا عبده و رسوله.

پس از اداى شهادتين آن لبهاى نيمه باز و نازنين بهم بسته شد و طاير روحش باوج ملكوت اعلا پرواز نمود و بدين ترتيب دوران زندگى مردى كه در تمام مدت‏عمر جز حق و حقيقت هدفى نداشت بپايان رسيد (1) .

هنگام شهادت سن شريف على عليه السلام 63 سال و مدت امامتش نزديك سى سال و دوران خلافت ظاهريش نيز در حدود پنج سال بود.امام حسن عليه السلام باتفاق حسين عليه السلام و چند تن ديگر بتجهيز او پرداخته و پس از انجام تشريفات مذهبى جسد آنحضرت را در پشت كوفه در غرى كه امروز به نجف معروف است دفن كردند و همچنانكه خود حضرت امير عليه السلام سفارش كرده بود براى اينكه دشمنان وى از بنى اميه و خوارج جسد آنجناب را از قبر خارج نسازند و بدان اهانت و جسارت ننمايند محل قبر را با زمين يكسان نمودند كه معلوم نباشد و قبر على عليه السلام تا زمان حضرت صادق عليه السلام از انظار پوشيده و مخفى بود و موقعيكه منصور دوانقى دومين خليفه عباسى آنحضرت را از مدينه بعراق خواست هنگام رسيدن بكوفه بزيارت مرقد مطهر حضرت امير عليه السلام رفته و محل آنرا مشخص نمود.

در مورد پيدايش قبر على عليه السلام شيخ مفيد هم روايتى نقل ميكند كه عبد الله بن حازم گفت روزى با هارون الرشيد براى شكار از كوفه بيرون رفتيم و در پشت كوفه بغريين رسيديم،در آنجا آهوانى را ديديم و براى شكار آنها سگهاى شكارى و بازها را بسوى آنها رها نموديم،آنها ساعتى دنبال آهوان دويدند اما نتوانستند كارى بكنند و آهوان به تپه‏اى كه در آنجا بود پناه برده و بالاى آن ايستادند و ما ديديم كه بازها بكنار تپه فرود آمدند و سگها نيز برگشتند،هارون از اين حادثه تعجب كرد و چون آهوان از تپه فرود آمدند دوباره بازها بسوى آنها پرواز كرده و سگها هم بطرف آنها دويدند آهوان مجددا بفراز تپه رفته و بازها و سگها نيز باز گشتند و اين واقعه سه بار تكرار شد!هارون گفت زود برويد و هر كه را در اين حوالى پيدا كرديد نزد من آوريد،و ما رفتيم و پيرمردى از قبيله بنى اسد را پيدا كرديم و او را نزد هارون آورديم،هارون گفت اى شيخ مرا خبر ده كه اين تپه چيست؟آنمرد گفت اگر امانم دهى ترا از آن آگاه سازم!هارون گفت من با خدا عهد ميكنم كه ترا از مكانت بيرون‏نكنم و بتو آزار نرسانم.شيخ گفت پدرم از پدرانش بمن خبر داده است كه قبر على بن ابيطالب در اين تپه است و خداى تعالى آنرا حرم امن قرار داده است چيزى آنجا پناهنده نشود جز اينكه ايمن گردد!

هارون كه اينرا شنيد پياده شد و آبى خواست و وضوء گرفت و نزد آن تپه نماز خواند و خود را بخاك آن ماليد و گريست و سپس (بكوفه) برگشتيم (6) .

در مورد مرقد مطهر حضرت امير عليه السلام حكايتى آمده است كه نقل آن در اينجا خالى از لطف نيست:

سلطان سليمان كه از سلاطين آل عثمان و احداث كننده نهر حسينيه از شط فرات بود چون به كربلاى معلى ميآمد بزيارت امير المؤمنين مشرف ميشد،در نجف نزديكى بارگاه شريف علوى از اسب پياده شد و قصد نمود كه محض احترام و تجليل تا قبه منوره پياده رود.

قاضى عسكر كه مفتى جماعت هم بوده در اين سفر همراه سلطان بود،چون از اراده سلطان با خبر گشت با حالت غضب بحضور سلطان آمد و گفت تو سلطان زنده هستى و على بن ابيطالب مرده است تو چگونه از جهت درك زيارت او پياده رفتن را عزم نموده‏اى؟ (قاضى ناصبى بود و نسبت بحضرت شاه ولايت عناد و عداوت داشت) در اينخصوص قاضى با سلطان مكالماتى نمود تا اينكه گفت اگر سلطان در گفته من كه پياده رفتن تا قبه منوره موجب كسر شأن و جلال سلطان است ترديدى دارد بقرآن شريف تفأل جويد تا حقيقت امر مكشوف گردد،سلطان سخن او را پذيرفت و قرآن مجيد را در دست گرفته و تفالا آنرا باز نمود و اين آيه در اول صفحه ظاهر بود:فاخلع نعليك انك بالواد المقدس طوى.سلطان رو به قاضى نمود و گفت سخن تو برهنگى پاى ما را مزيد بر پياده رفتن نمود پس كفشهاى خود را هم درآورده با پاى برهنه از نجف تا بروضه منوره راه را طى نمود بطوريكه پايش در اثر ريگها زخم شده بود.پس از فراغت از زيارت،آن قاضى عنود پيش سلطان آمد و گفت در اين شهر قبر يكى از مروجين رافضى‏ها است خوبست كه قبر او رانبش نموده و بسوختن استخوانهاى پوسيده او حكم فرمائى!!

سلطان گفت نام آن عالم چيست؟قاضى پاسخ داد نامش محمد بن حسن طوسى است.

سلطان گفت اين مرد مرده است و خداوند هر چه را كه آن عالم مستحق باشد از ثواب و عقاب باو ميرساند قاضى در نبش قبر مرحوم شيخ طوسى مكالمه زيادى با سلطان نمود بالاخره سلطان دستور داد هيزم زيادى در خارج نجف جمع كردند و آنها را آتش زدند آنگاه فرمان داد خود قاضى را در ميان آتش انداختند و خداوند تبارك و تعالى آنملعون را در آتش دنيوى قبل از آتش اخروى معذب گردانيد (7) .

همچنين صاحب منتخب التواريخ از كتاب انوار العلويه نقل ميكند كه وقتى نادر شاه گنبد حرم حضرت امير عليه السلام را تذهيب نمود از وى پرسيدند كه بالاى قبه مقدسه چه نقش كنيم؟نادر فورا گفت:يد الله فوق ايديهم.فرداى آنروز وزير نادر ميرزا مهديخان گفت نادر سواد ندارد و اين كلام بدلش الهام شده است اگر قبول نداريد برويد مجددا سؤال كنيد لذا آمدند و پرسيدند كه در فوق قبه مقدسه چه فرموديد نقش كنيم؟گفت همان سخن كه ديروز گفتم (8) !

بارى حسنين عليهما السلام و همراهان پس از دفن جنازه على عليه السلام بكوفه برگشتند و ابن ملجم نيز همانروز (21 رمضان) بضرب شمشير امام حسن عليه السلام مقتول و راه جهنم را در پيش گرفت.قصائد زيادى بوسيله شعراء و مردم ديگر در رثاء آنحضرت انشاد گرديده است كه ما ذيلا به يكى از آنها كه ام هيثم دختر اسود نخعى سروده است اشاره مينمائيم. [ البته ترجمه شعر عربي در ذيل مي آيد]

1ـاى چشم واى بر تو ما را يارى كن و براى امير المؤمنين اشگ بريز.

2ـما مصيبت زده در فقدان كسى هستيم كه او بهترين سواركاران و كشتى نشستگان بود. (از همه بهتر بود) .

3ـو بهترين كسى كه نعلين پوشيده و بدانها گام برداشته و سوره‏هاى مثانى و مئين قرآن را خوانده بود.

4ـو ما پيش از شهادت او زندگى خوشى داشتيم چون يار و پسر عموى رسول خدا را در ميان خودمان ميديديم.

5ـ (على عليه السلام) كسى بود كه دين خدا را بدون شك و ترديد برپا ميداشت و بفرايض آن آشكارا حكم ميفرمود.ـو هيچ علمى را (از اهل آن) مكتوم و نهان نميداشت و از جباران و متكبران هم نبود.

7ـو هر كه او را نافرمانى ميكرد وى را (براى هدايت) باتفاق و جماعت دعوت مينمود و در بريدن دست سارقين جديت ميكرد.

8ـبجان پدرم سوگند كه مردم شهر (كوفه) خاطر ما را پس از آنكه مدتى با او أنس و مصاحبت داشتيم دردناك نمودند.

9ـو آنها بنام اينكه دور ما را گرفته و ملازم ما هستند ما را فريب دادند در صورتيكه روش ملازمان اين چنين نباشد.

10ـآيا در شهر رمضان ما را با (شهادت) بهترين مردم اندوهناك و رنجيده خاطر نموديد؟

11ـ (با شهادت) كسى كه پس از پيغمبر صلى الله عليه و آله بهترين مردم بود يعنى حضرت ابو الحسن كه بهترين شايستگان و صلحاء بود.

12ـموقعيكه امامه (دختر على عليه السلام) پدرش را از دست داد (غم و اندوه او) گيسوى مرا سفيد كرد و اندوهم را طولانى نمود.

13ـ (زيرا) او بجستجوى پدرش ميگردد و چون (از يافتن او) نا اميد ميشود صدايش را بگريه بلند ميكند.

14ـو (در آنحال) اشگ چشم ام كلثوم كه مرگ پدر را ديده است گريه امام را پاسخ ميدهد.

15ـاى معاوية بن ابيسفيان ما را (در شهادت على عليه السلام) شماتت مكن زيرا بقيه خلفاء (دوازده گانه) در خانواده ما است.

مقام امامت و خلافت مسلمين پس از على عليه السلام همچنانكه آنحضرت وصيت كرده بود بامام حسن عليه السلام رسيد.عبد الله بن عباس بمسجد رفت و پس ذكر وقايع اخير بمردم چنين گفت :البته ميدانيد كه على عليه السلام فرزند خود حسن عليه السلام را براى شما خليفه قرار داده است ولى او هيچگونه اصرارى در طاعت و بيعت شما ندارد اگر نظر طاعت و بيعت داريد من او را خبر دهم و بمنظوربيعت گرفتن از شما بمسجد بياورم و اگر هم خلاف آنرا خواهانيد خود دانيد.

مردم عموما پاسخ مثبت دادند و ابن عباس آنحضرت را بمسجد برد تا مردم باو بيعت كنند،امام حسن عليه السلام بالاى منبر رفت و پس از حمد و ثناى الهى و درود بر پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله چنين فرمود:

لقد قبض فى هذه الليلة رجل لم يسبقه الاولون بعمل و لا يدركه الاخرون بعمل... (10)

در اين شب كسى از دنيا رحلت فرمود كه پيشينيان در عمل از او سبقت نگرفتند و آيندگان نيز در كردار بدو نخواهند رسيد،او چنان كسى بود كه در كنار رسول خدا صلى الله عليه و آله پيكار ميكرد و جان خود را سپر بلاى او مينمود،پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله پرچم را بدست با كفايت او ميداد و براى جنگيدن با دشمنان دين،وى را در حاليكه جبرئيل و ميكائيل از راست و چپ همدوش او بودند بميدان كارزار ميفرستاد و از ميدانهاى رزم بر نميگشت مگر با فتح و پيروزى كه خداوند نصيب او ميفرمود.او در شبى شهادت يافت كه عيسى بن مريم در آنشب بآسمان رفت و يوشع بن نون (وصى حضرت موسى) نيز در آنشب از دنيا رخت بر بست،هنگام مرگ از مال و منال دنيا هفتصد درهم داشت كه ميخواست با آن براى خانواده‏اش خدمتكارى تهيه كند،چون اين سخنان را فرمود گريه گلويش را گرفت و ناچار گريست و مردم نيز با آنحضرت گريه كردند،امام حسن عليه السلام با اين خطبه كوتاه كه در ياد بود پدرش ايراد فرمود علو رتبت و بزرگى منزلت على عليه السلام را در افكار و انديشه‏هاى مستمعين جايگزين نمود و اين توصيف و تمجيدى كه درباره على عليه السلام نمود تعريف پدرى بوسيله پسرش نبود بلكه توصيف امامى بوسيله امام ديگر بود كه بهتر از همه كس او را ميشناخت.

امام حسن عليه السلام از مردم بيعت گرفت و سپس نامه‏اى بمعاويه نوشته و او را ضمن پند و نصيحت به بيعت خود دعوت نمود اما مسلم بود كه معاويه اين دعوت‏را نخواهد پذيرفت و دست از ظلم و ستم نخواهد كشيد زيرا او هنگاميكه على عليه السلام در قيد حيات بود و خودش نيز چندان موقعيت قوى و محكمى نداشت با على عليه السلام بيعت نكرد،اكنون كه پايه‏هاى تخت حكومتش را محكم كرده و موقعيت خود را نيز تثبيت نموده است چگونه ممكن است از حسن عليه السلام اطاعت كند؟بالاخره نامه امام حسن عليه السلام بمعاويه رسيد و چنانكه گفته شد او هم پاسخ داد كه من از تو شايسته‏ترم و لازم است كه تو با من بيعت كنى!!

از طرفى جمع كثيرى از سپاه تجهيز شده در پادگان نخيله كه على عليه السلام قبل از شهادت خود براى حمله مجدد بشام آماده كرده بود متفرق و پراكنده گشته و جز عده قليلى باقى نمانده بود،امام حسن عليه السلام با اينكه بنا بسابقه بيوفائى و لا قيدى مردم كوفه كه در زمان پدرش از آنها ديده بود ميدانست كه در چنين شرايطى جنگ با معاويه نتيجه‏اى نخواهد داشت مع الوصف با باقيمانده سپاه كه بنا بنقل ابن ابى الحديد در حدود شانزده هزار نفر بود راه شام را در پيش گرفت و دوازده هزار نفر از آنها را بفرماندهى عبيد الله بن عباس بعنوان نيروى پوششى و تأمينى بسوى معاويه فرستاد و خود در مدائن توقف نمود تا از اطراف و نواحى بگرد آورى سپاه براى اعزام بجبهه اقدام نمايد ولى معاويه با دادن يك مليون درهم عبيد الله ابن عباس را فريفت و او را بسوى خود خواند.

عبيد الله نيز در اثر حب دنيا و بطمع سكه‏هاى طلاى معاويه شبانه با گروهى از همراهانش مخفيانه فرار كرده و باردوى معاويه پيوست و در مدائن نيز حوادث ديگرى روى داد كه موجب تفرقه و اختلاف در ميان سپاهيان امام گرديد و كليه شرايط لازمه را كه يك واحد عملياتى در جبهه دشمن بايد داشته باشد از ميان برد و در نتيجه امام حسن عليه السلام با توجه باوضاع و احوال و با در نظر گرفتن مصلحت اسلام و مسلمين از روى ناچارى و اجبار بمتاركه جنگ كه در آنموقع حساس تنها راه حل منطقى و عقلانى بود پرداخته و با قيد شرايطى با معاويه صلح نمود (11) .

پى‏نوشتها:

(1) طبيب بايستى بمعاويه ميگفت تو كه چند لحظه تحمل يك قطعه آهن سرخ شده را ندارى پس در نتيجه طغيان و ريختن اينهمه خون مردم چگونه براى هميشه تحمل آتش سوزان دوزخ را خواهى نمود؟اين نيست جز اينكه تو بروز جزا ايمان نياورده‏اى!

مؤلف.

(2) بنا بروايت شيخ مفيد ابن ملجم و همراهانش در داخل مسجد نزديك در ورودى كمين كرده و بمحض ورود على عليه السلام شمشيرهاى خود را غفلة بر آنحضرت فرود آوردند شمشير شبيب بطاق مسجد گرفت ولى شمشير عبد الرحمن بفرق مبارك وى اصابت نمود.

(3) سوره مباركه طه آيه .55

(4) نهج البلاغه

(5) مقاتل الطالبيينـارشاد مفيدـاعلام الورىـكشف الغمهـبحار الانوار جلد 42ـاثبات الوصيه مسعودى.

(6) ارشاد مفيد جلد 1 باب 1 فصل 6 حديث .4

(7) كتاب رنگارنگ جلد .1

(8) منتخب التواريخ ص .142

(9) مجالس السنيه ص 185ـمقاتل الطالبيين ص .35

(10) ارشاد مفيد جلد 2 باب اولـمقاتل الطالبيين.

(11) براى توضيح و آگاهى بيشتر بكتاب حسن كيست؟تأليف نگارنده مراجعه شود.در اين كتاب علل و جهات صلح امام حسن با معاويه تجزيه و تحليل گرديده و بطور مبسوط و مستدل در پيرامون فلسفه آن بحث شده است.

تحقيق و گردآوري اسماعيل اشكور كيايي متولد 1348 سپارده ساكن تهران بزرگ

 

شرح ولادت مولا علي ع در كعبه و مسجد الحرام و نسب وي

شرح ولادت مولا علي ع در كعبه و مسجد الحرام و نسب وي

بنا بوشته مورخين ولادت على عليه السلام در روز جمعه 13 رجب در سال سى‏ام عام الفيل (1) بطرز عجيب و بيسابقه‏اى در درون كعبه يعنى خانه خدا بوقوع پيوست،محقق دانشمند حجة الاسلام نير گويد:

اى آنكه حريم كعبه كاشانه تست‏ 
بطحا صدف گوهر يكدانه تست‏ 
گر مولد تو بكعبه آمد چه عجب‏ 
اى نجل خليل خانه خود خانه تست

پدر آنحضرت ابو طالب فرزند عبد المطلب بن هاشم بن عبد مناف و مادرش هم فاطمه دختر اسد بن هاشم بود بنا بر اين على عليه السلام از هر دو طرف هاشمى نسب است (2)

اما ولادت اين كودك مانند ولادت ساير كودكان بسادگى و بطور عادى نبود بلكه با تحولات عجيب و معنوى توأم بوده است مادر اين طفل خدا پرست بوده و با دين حنيف ابراهيم زندگى ميكرد و پيوسته بدرگاه خدا مناجات كرده و تقاضا مينمود كه وضع اين حمل را بر او آسان گرداند زيرا تا باين كودك حامل بود خود را مستغرق در نور الهى ميديد و گوئى از ملكوت اعلى بوى الهام شده بود كه اين طفل با ساير مواليد فرق بسيار دارد.

شيخ صدوق و فتال نيشابورى از يزيد بن قعنب روايت كرده‏اند كه گفت من با عباس بن عبد المطلب و گروهى از عبد العزى در كنار خانه خدا نشسته بوديم كه فاطمه بنت اسد مادر امير المؤمنين در حاليكه نه ماه باو آبستن بود و درد مخاض داشت آمد و گفت خدايا من بتو و بدانچه از رسولان و كتابها از جانب تو آمده‏اند ايمان دارم و سخن جدم ابراهيم خليل را تصديق ميكنم و اوست كه اين بيت عتيق را بنا نهاده است بحق آنكه اين خانه را ساخته و بحق مولودى كه در شكم من است ولادت او را بر من آسان گردان ، يزيد بن قعنب گويد ما بچشم خودديديم كه خانه كعبه از پشت(مستجار) شكافت و فاطمه بدرون خانه رفت و از چشم ما پنهان گرديد و ديوار بهم بر آمد چون خواستيم قفل درب خانه را باز كنيم گشوده نشد لذا دانستيم كه اين كار از امر خداى عز و جل است و فاطمه پس از چهار روز بيرون آمد و در حاليكه امير المؤمنين عليه السلام را در روى دست داشت گفت من بر همه زنهاى گذشته برترى دارم زيرا آسيه خدا را به پنهانى پرستيد در آنجا كه پرستش خدا جز از روى ناچارى خوب نبود و مريم دختر عمران نخل خشك را بدست خود جنبانيد تا از خرماى تازه چيد و خورد(و هنگاميكه در بيت المقدس او را درد مخاض گرفت ندا رسيد كه از اينجا بيرون شو اينجا عبادتگاه است و زايشگاه نيست) و من داخل خانه خدا شدم و از ميوه‏هاى بهشتى و بار و برگ آنها خوردم و چون خواستم بيرون آيم هاتفى ندا كرد اى فاطمه نام او را على بگذار كه او على است و خداوند على الاعلى فرمايد من نام او را از نام خود گرفتم و بادب خود تأديبش كردم و او را بغامض علم خود آگاه گردانيدم و اوست كه بتها را از خانه من ميشكند و اوست كه در بام خانه‏ام اذان گويد و مرا تقديس و تمجيد نمايد خوشا بر كسيكه او را دوست دارد و فرمانش برد و واى بر كسى كه او را دشمن دارد و نافرمانيش كند. (3)

و چنين افتخار منحصر بفردى كه براى على عليه السلام در اثر ولادت در اندرون كعبه حاصل شده است بر احدى از عموم افراد بشر چه در گذشته و چه در آينده بدست نيامده است و اين سخن حقيقتى است كه اهل سنت نيز بدان اقرار و اعتراف دارند چنانكه ابن صباغ مالكى در فصول المهمه گويد:

و لم يولد فى البيت الحرام قبله احد سواه و هى فضيلة خصه الله تعالى بها اجلالا له و اعلاء لمرتبته و اظهارا لتكرمته. (4)

يعنى پيش از آنحضرت احدى در خانه كعبه ولادت نيافت مگر خود او واين فضيلتى است كه خداى تعالى به على عليه السلام اختصاص داده تا مردم مرتبه بلند او را بشناسند و از او تجليل و تكريم نمايند.

در جلد نهم بحار در مورد وجه تسميه آنحضرت بعلى چنين نوشته شده است كه چون ابوطالب طفل را از مادرش گرفت بسينه خود چسباند و دست فاطمه را گرفته و بسوى ابطح آمد و به پيشگاه خداوند تعالى چنين مناجات نمود.

يا رب هذا الغسق الدجى‏ 
و القمر المبتلج المضى‏ء 
بين لنا من حكمك المقضى‏ 
ماذا ترى فى اسم ذا الصبى (5)

هاتفى ندا كرد:

خصصتما بالولد الزكى‏ 
و الطاهر المنتجب الرضى‏ 
فاسمه من شامخ على‏ 
على اشتق من العلى (6)

علماى بزرگ اهل سنت نيز در كتب خود بهمين مطلب اشاره كرده‏اند و محمد بن يوسف گنجى شافعى با تغيير چند لفظ و كلمه در كفاية الطالب چنين مينويسد كه در پاسخ تقاضاى ابوطالب ندائى برخاست و اين دو بيت را گفت.

يا اهل بيت المصطفى النبى‏ 
خصصتم بالولد الزكى‏ 
ان اسمه من شامخ العلى‏ 
على اشتق من العلى (7)

و در بعضى روايات آمده است كه فاطمه بنت اسد پس از وضع حمل(پيش از اينكه بوسيله نداى غيبى نام او على گذاشته شود) نام كودك را حيدر نهاد و هنگاميكه او را قنداق كرده بدست شوهر خود ميداد گفت خذه فانه حيدرة و بهمين جهت آنحضرت در غزوه خيبر بمرحب پهلوان معروف يهود فرمود: 
انا الذى سمتنى امى حيدرة 
ضرغام اجام و ليث قسورة (8)

و چون نام آنحضرت على گذاشته شد نام حيدر جزو ساير القاب بر او اطلاق گرديد و از القاب مشهورش حيدر و اسد الله و مرتضى و امير المؤمنين و اخو رسول الله بوده و كنيه آنجناب ابو الحسن و ابوتراب است.

همچنين خدا پرستى و اسلام آوردن فاطمه و ابوطالب نيز از روايات گذشته معلوم ميشود كه آنها در جاهليت موحد بوده و براى تعيين نام فرزند خود بدرگاه خدا استغاثه نموده‏اند،فاطمه بنت اسد براى رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم بمنزله مادر بوده و از اولين گروهى است كه به آنحضرت ايمان آورد و بمدينه مهاجرت نمود و هنگام وفاتش نبى اكرم صلى الله عليه و آله و سلم پيراهن خود را براى كفن او اختصاص داد و بجنازه‏اش نماز خواند و خود در قبر او قرار گرفت تا وى از فشار قبر آسوده گردد و او را تلقين فرمود و دعا نمود. (9)

و ابوطالب هم موحد بوده و پس از بعثت رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم بدو ايمان آورده و چون شيخ و رئيس قريش بود لذا ايمان خود را مصلحة مخفى مينمود،در امالى صدوق است مردى بابن عباس گفت اى عمو زاده رسولخدا مرا آگاه گردان كه آيا ابوطالب مسلمان بود؟گفت چگونه مسلمان نبود در حاليكه ميگفت:

و قد علموا ان ابننا لا مكذب‏ 
لدينا و لا يعبأ بقول الا باطل

يعنى مشركين مكه دانستند كه فرزند ما(محمد صلى الله عليه و آله و سلم) نزد ما مورد تكذيب نيست و بسخنان بيهوده اعتناء نميكند مثل ابوطالب مثل اصحاب كهف است كه ايمان خود را در دل مخفى نگهميداشتند و ظاهرا مشرك بودند و خداوند دو ثواب بآنها داد،حضرت صادق عليه السلام هم فرمود مثل‏ابوطالب مثل اصحاب كهف است كه در دل ايمان داشتند و ظاهرا مشرك بودند و خداوند دو پاداش (يكى براى ايمان و يكى براى تقيه) بآنها داد. (10)

اشعار زيادى از ابوطالب در مدح پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله مانده است كه اسلام وى از مضمون آنها كاملا روشن و هويداست چنانكه به آنحضرت خطاب نموده و گويد:

و دعوتنى و علمت انك ناصحى‏ 
و لقد صدقت و كنت قبل امينا 
و ذكرت دينا لا محالة انه‏ 
من خير اديان البرية دينا (11)

بحضرت صادق عرض كردند كه(اهل سنت) گمان كنند كه ابوطالب كافر بوده است فرمود دروغ گويند چگونه كافر بود در حاليكه ميگفت:

ألم تعلموا انا وجدنا محمدا 
نبيا كموسى خط فى اول الكتب (12)

شيخ سليمان بلخى صاحب كتاب ينابيع المودة درباره ابوطالب گويد:

و حامى النبى و معينه و محبه اشد حبا و كفيله و مربيه و المقر بنبوته و المعترف برسالته و المنشد فى مناقبه ابياتا كثيرة و شيخ قريش ابوطالب. (13)

يعنى ابوطالب كه رئيس و بزرگ قريش بود حامى و كمك پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم بود و او را بسيار دوست داشت و كفيل معيشت و مربى آنحضرت بود و بنبوتش اقرار و برسالتش اعتراف داشت و در مناقب او اشعار زيادى سروده است.(درباره اثبات ايمان ابوطالب مطالب زيادى در كتب دينى‏نوشته شده و كتابهاى مستقلى نيز مانند كتاب ابوطالب مؤمن قريش برشته تأليف در آمده است) .

بارى ولادت على عليه السلام در اندرون كعبه مفاخر بنى هاشم را جلوه تازه‏اى بخشيد و شعراى عرب و عجم در اينمورد اشعار زيادى سروده‏اند كه در خاتمه اين فصل بچند بيت از سيد حميرى ذيلا اشاره ميگردد.

ولدته فى حرم الاله امه‏ 
و البيت حيث فنائه و المسجد 
بيضاء طاهرة الثياب كريمة 
طابت و طاب وليدها و المولد 
فى ليلة غابت نحوس نجومها 
و بدت مع القمر المنير الاسعد 
ما لف فى خرق القوابل مثله‏ 
الا ابن امنة النبى محمد (14)

مادرش او را در حرم خدا زائيد در حاليكه بيت و مسجد الحرام آستانه او بود.

آن مادر نورانى كه لباسهاى پاكيزه ببر داشت و خود پاكيزه بود و مولود او و محل ولادت نيز پاكيزه بود.

در شبى كه ستاره‏هاى منحوسش ناپيدا بوده و سعيدترين ستاره بهمراه ماه پديد آمده بود .

قابله‏هاى(دنيا) هيچ مولودى را مانند او لباس نپوشاينده‏اند(يعنى هرگز مولودى مانند او بدنيا نيامده) بجز پسر آمنه محمد پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم.

پى‏نوشتها:

(1) حبشى‏هاى فيل سوار كه باصحاب فيل سوار كه باصحاب فيل مشهورند تحت فرماندهى ابرهه براى ويران كردن كعبه بمكه آمده بودند كه خداوند همه آنها را هلاك نمود و خود ابرهه نيز آخرين نفر بود كه بهلاكت رسيد چنانكه در قرآن كريم فرمايد: (ألم تر كيف فعل ربك باصحاب الفيل؟) اعراب حجاز آن سال را مبارك شمرده و نامش را عام الفيل گذاشتند و ولادت نبى اكرم نيز در همانسال بوده است تا 71 سال پس از آنواقعه يعنى تا سال 18 هجرى عام الفيل مبدأ تاريخ مسلمين بود ولى در سال مزبور كه ششمين سال خلافت عمر بود برهنمائى حضرت امير از عام الفيل صرفنظر و سال هجرت نبوى مبدأ تاريخ مسلمانان قرار گرفت.

(2) ابوطالب پيش از ولادت على عليه السلام داراى سه پسر ديگر هم بود كه به ترتيب عبارتند از طالب،عقيل،جعفر.

(3) امالى صدوق مجلس 27 حديث 9ـروضة الواعظين جلد 1 ص 76ـبحار الانوار جلد 35 ص 8ـكشف الغمه ص .19

(4) فصول المهمه ص .14

(5) اى پروردگار صاحب شب تاريك و ماه نور دهنده از حكم مقضى خود براى ما آشكار كن كه اسم اين كودك را چه بگذاريم.

(6) شما دو نفر (ابوطالب و فاطمه) اختصاص يافتيد بفرزند پاكيزه و برگزيده و پسنديده پس نام او على است و على از نام خداوند على الاعلى مشتق شده است.

(7) ينابيع المودة باب 56 ص 255ـكفاية الطالب ص .406

(8) من آنكسم كه مادرم نام مرا حيدر نهاد،شير بيشه‏ام چنان شيرى كه زورمند و پنجه افكن باشد.

(9) اعلام الورىـاصول كافى جلد 2 ابواب تاريخـامالى صدوق مجلس 51 حديث .14

(10) امالى صدوق مجلس 89 حديث 12 و 13ـروضة الواعظين جلد 1 ص 139

(11) بحار الانوار جلد 35 ص 124ـمرا(بدين خود) دعوت كردى و من دانستم كه يقينا تو خير خواه منى و تو از اين پيش راستگو و امين بودى و دينى را بمردم عرضه داشتى كه آن بهترين اديان است.

(12) اصول كافى جلد 2 باب ابواب التاريخـآيا ندانستيد كه ما محمد(ص) را مانند موسى به پيغمبرى يافتيم كه در كتابهاى گذشته نامش نوشته شده است.

(13) ينابيع المودة باب 52 ص .152

(14) روضة الواعظين جلد 1 ص81

علي شير خدا؛شجاع ترين و با هيبت ترين انسان روي زمين [ قسمت دوم]

علي شير خدا؛شجاع ترين و با هيبت ترين انسان روي زمين [ قسمت دوم]

معاويه براى آزمايش فرمان حمله عمومى داد و تمام سپاه او بحركت در آمد اما آن مبارز چون كوه آهنين در جاى خود ثابت و بر قرار بود آنگاه فهميدند كه على عليه السلام است پيكار ميكند لذا فرمان عقب نشينى دادند.

وقتى صداى على عليه السلام در ميدانهاى جنگ بلند ميشد دل و زهره قهرمانان آب ميگرديد و لرزه بر اركان وجود آنها ميافتاد.در جنگهاى جمل و صفين غالب اوقات يك تنه خود را بر سپاهيان مخالف ميزد و صفوف آنها را متلاشى كرده و پراكنده ميساخت.

بتصديق دوست و دشمن على عليه السلام كرار غير فرار و اسد الله الغالب و غالب كل غالب بود،زره آنحضرت كه بمنزله لباس جنگ او بود مانند پيشبندى فقط با چند حلقه در شانه‏هاى او بهم وصل ميشد و بكلى فاقد قسمت پشت بود علت اين امر را از وى سؤال كردند فرمود:من هرگز پشت بدشمن نخواهم نمود در اينصورت احتياجى به پشت بند زره ندارم.سعدى گويد:مردى كه در مصاف زره پيش بسته بود 
تا پيش دشمنان نكند پشت بر غزادر يكى از جنگها فرماندهان على عليه السلام از آنحضرت پرسيدند كه اگر جنگ مغلوبه شد و صفوف ما از هم پاشيده شد ما بعدا شما را كجا پيدا كنيم خوبست قبلا نقطه الحاقى تعيين شود تا همه بآن نقطه گرد آيند.على عليه ال�y!$B3لام فرمود شما مرا در هر كجا رها كنيد من در همانجا خواهم بود و از جاى خود تكان نخواهم خورد (6) .

يكى از اصحاب على عليه السلام خدمت آنحضرت عرض كرد كه براى ميدانهاى جنگ اسبى تندرو و چالاك ابتياع كنيد كه چنين اسبى صاحب خود را در مهلكه‏ها نجات ميدهد على عليه السلام فرمود من هرگز از جلو دشمن فرار نخواهم كرد تا با اسب تند رو از ورطه خطر دور شوم و دشمن فرارى را نيز تعقيب نخواهم نمود تا بخواهم زودتر باو برسم بنا بر اين مركب من هر چه باشد اهميتى ندارد (7) .

ابن ابى الحديد گويد:على عليه السلام شجاعى بود كه نام گذشتگان را محو كرد و محلى براى آيندگان باقى نگذاشت،در قوت ساعد و نيروى بازو نظيرى نداشت و يكضربت او براى قوى‏ترين شجاعان مرگ و هلاكت را پيش ميآورد چنانكه هيچ مبارزى از دست او جان سالم بدر نبرد و شمشيرى نزد كه احتياج بدومى داشته باشد و هر رزمجوى دلاورى را كه ميكشت تكبير ميگفت و در ليلة الهرير شماره تكبيراتش به 523 رسيد و معلوم گرديد كه 523 نفر از ابطال نامى را در آنشب بديار عدم فرستاده است (8) .در جنگ احد پس از آنكه مردان رزمى قبيله بنى عبد الدار بدست آنحضرت كشته شدند غلامى از آن قبيله كه حبشى بود و صواب نام داشت در حاليكه بسيار خشمگين و دهانش كف زده بود سوگند ياد كرد كه بجاى كشته شدگان قبيله خود شخص محمد صلى الله عليه و آله را خواهم كشت!اين غلام ضمن اينكه شجاع بود جثه بزرگى هم داشت لذا مسلمين از او ترسيدند و جرأت مبارزه با او را نداشتند،على عليه السلام چنان ضربتى بر او زد كه او را از كمردو نيم نمود بطوريكه بالا تنه‏اش بزمين افتاد و نيم پائين در حال ايستاده ماند هر دو لشگر متعجب و مبهوت شده و مسلمين ميخنديدند (9) !

در تمام جنگها مجاهد فى سبيل الله بود و اندوه و پريشانى مسلمين با وجود وى زائل ميگشت،وقتى دست بقبضه ذو الفقار ميبرد پيروزى مسلمين محرز و مسلم ميشد و هنگاميكه پيغمبر صلى الله عليه و آله را از طرف مشركين غم و اندوهى ميرسيد و سپاهيان مخالف براى قتل او تصميم ميگرفتند وجود على عليه السلام باعث بر طرف شدن غم و اندوه پيغمبر ميگرديد و بهمين جهت او را الكاشف الكرب عن وجه رسول الله گفتند.

شجاعت و نيروى بازوى على عليه السلام اظهر من الشمس بود و مخالفين و دشمنانش نيز او را بشجاعت ميستودند،مشهور است كه با دو انگشت سبابه و وسطى گردن خالد بن وليد را فشار داد بطوريكه خالد نعره زد و نزديك بهلاكت بود.در غزوات پيغمبر صلى الله عليه و آله بسيار اتفاق افتاده بود كه على عليه السلام در مقابل دشمنان ايستادگى كرده بود و اگر آنحضرت نبود كار مسلمين يكسره ميشد.

در قاموس زندگانى على عليه السلام كلمه ترس معنى و مفهومى نداشت او نه از جنگ ميترسيد و نه از مرگ وحشت ميكرد در سراسر زندگانى خود با مرگ و خطر هماغوش بود و بارها ميفرمود :و الله لابن ابيطالب آنس بالموت من الطفل بثدى امهـبخدا سوگند پسر ابيطالب بمرگ بيشتر از طفل شير خوار به پستان مادرش مأنوس و مشتاق است (10) .

در جنگ صفين بدون زره در ميان دو لشگر ميگشت،امام حسن عليه السلام عرض كرد اين عمل در موقع جنگ بى احتياطى است فرمود:يا بنى ان اباك لا يبالى وقع على الموت او وقع الموت عليه (11) . (پسر جانم پدرت باكى ندارد كه رو بمرگ رود يا مرگ بسوى او آيد.) عده‏اى از ياران على عليه السلام از اين دليرى و بى باكى او احتياط ميكردند كه مبادا از طرف دشمن غافلگير شود لذا نزد آنحضرت آمدند و عرض كردند يا امير المؤمنين شما در مواقع جنگ هيچگونه احتياط نميكنيد و از هيچ پيشامدى هراس نداريد در پاسخ آنان اين رباعى را فرمود:

اى يومى من الموت افر 
يوم ما قدر ام يوم قدريوم ما قدر لا اخشى الوغا 
يوم قد قدر لا يغنى الحذرشاعر فارسى زبان مضمون رباعى فوق را بفارسى چنين سروده است:

از مرگ حذر كردن دو روز روا نيست‏ 
روزى كه قضا هست روزى كه قضا نيست‏روزى كه قضا هست كوشش ندهد سود 
روزى كه قضا نيست در آن مرگ روا نيست‏هر شجاعى كه در جنگ بدست آنحضرت كشته ميشد موجب افتخار قبيله خود ميگشت و افراد قبيله از تقابل مقتول با آن شير بيشه شجاعت مباهات مينمودند چنانكه در غزوه خندق عمرو بن عبدود كه بدست وى كشته شد خواهرش گفت اگر جز على كه حقا لياقت آنرا دارد كه قاتل برادرم باشد ديگرى عمرو را كشته بود تمام عمر ميگريستم لكن على را در شجاعت در تمام جهان نظيرى نيست و كشته شدن بدست او عين افتخار و اعتبار است .

ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه مينويسد روزى معاويه خفته بود پس از بيدار شدن عبد الله بن زبير را (كه هر دو از شجاعان بودند) در پايين پايش ديد كه بر تخت او نشسته بود،عبد الله از روى شوخى بمعاويه گفت اگر ميخواستم ترا (در خواب كه بودى) غفلتا ميكشتم.معاويه گفت بعد از ما اظهار شجاعت كن!عبد الله گفت براى چه شجاعت مرا انكار ميكنى با اينكه من در جنگ برابر على بن ابيطالب بايستادم!معاويه گفت اگر چنين جرأت ميكردى يقينا على تو و پدرت را با دست چپ ميكشت و دست راستش بيكار ميماند و دنبال ديگرى ميگشت كه بقتل رساند (12) .بارى على عليه السلام ضيغم الغزوات و اسد الله الغالب بود كه وقتى پا بميدان محاربه مى‏گذاشت نفس‏هاى دليران و شجاعان در سينه‏ها تنگ ميشد و بهر فرقه حمله ميكرد عفريت مرگ با صورت هولناكى بر آنگروه نمايان ميگشت.رباعى زير منسوب بآنحضرت است:

صيد الملوك ارانب و ثعالب‏ 
و اذا ركبت فصيدى الابطال‏صيدى الفوارس فى اللقاء و اننى‏ 
عند الوغاء لغضنفر قتال (13)

سفيان ثورى گويد كه على عليه السلام در ميان مسلمين كوه آهنينى بود و براى كفار و منافقين حريفى نيرومند،خداوند عزت و احترام مسلمين و ذلت و خوارى مشركين را بدست او قرار داده بود.

ثمره شجاعت و مجاهدت على عليه السلام رواج دين حنيف اسلام و پيشرفت احكام الهى و محو كفر و بت پرستى گرديد.

(6) افكار امم

(7) امالى صدوق مجلس 32 حديث 4

(8) كشف الغمه ص 73

(9) منتهى الامال جلد 1 ص 44 نقل بمعنى

(10) نهج البلاغه كلام .5

(11) بحار الانوار جلد 41 ص 2 نقل از مناقب آل ابيطالب.

(12) بحار الانوار جلد 41 ص 143

(13) شكار پادشاهان خرگوشها و روباه‏ها است ولى هنگاميكه من سوار ميشوم شكار من شجاعان عرب است.شكار من در موقع جنگ سواران و دليران است و من هنگام جنگ شيرى بسيار كشنده‏ام .

گردآوری و تنظیم  اسماعیل اشکور کیایی متولد 1348 سپارده - ساکن تهران

 

 

علي شير خدا؛شجاع ترين و با هيبت ترين انسان روي زمين [ قسمت اول]

علي شير خدا؛شجاع ترين و با هيبت ترين انسان روي زمين[قسمت اول]

 

علي اي هماي رحمت تو چه آيتي خدا را

که به ماسوا فکندي همه سايه‌ي هما را

دل اگر خداشناسي همه در رخ علي بين

به علي شناختم به خدا قسم خدا را

به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند

چو علي گرفته باشد سر چشمه‌ي بقا را

مگر اي سحاب رحمت تو بباري ارنه دوزخ

به شرار قهر سوزد همه جان ماسوا را

برو اي گداي مسکين در خانه‌ي علي زن

که نگين پادشاهي دهد از کرم گدا را

بجز از علي که گويد به پسر که قاتل من

چو اسير تست اکنون به اسير کن مدارا

بجز از علي که آرد پسري ابوالعجائب

که علم کند به عالم شهداي کربلا را

چو به دوست عهد بندد ز ميان پاکبازان

چو علي که ميتواند که بسر برد وفا را

نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت

متحيرم چه نامم شه ملک لافتي را

بدو چشم خون فشانم هله اي نسيم رحمت

که ز کوي او غباري به من آر توتيا را

به اميد آن که شايد برسد به خاک پايت

چه پيامها سپردم همه سوز دل صبا را

چو تويي قضاي گردان به دعاي مستمندان

که ز جان ما بگردان ره آفت قضا را

چه زنم چوناي هردم ز نواي شوق او دم

که لسان غيب خوشتر بنوازد اين نوا را

«همه شب در اين اميدم که نسيم صبحگاهي

به پيام آشنائي بنوازد و آشنا را»

ز نواي مرغ يا حق بشنو که در دل شب

غم دل به دوست گفتن چه خوشست شهريارا

 

شجاعت و هيبت على عليه السلام

انا وضعت فى الصغير بكلاكل العرب و كسرت نواجم قرون و ربيعة و مضر.

(نهج البلاغه خطبه قاصعه)

صفت شجاعت يكى از اركان اصلى فضائل نفسانى است و عبارت است از عدم تزلزل نفس در امور خطيره و هولناك،و مظهر تام و مصداق حقيقى آن وجود على عليه السلام بود.

 خدمات نظامى آنجناب چه در غزوات رسول اكرم صلى الله عليه و آله و چه در جنگهاى دوران خلافتش (جنگهاى جمل و صفين و نهروان) شمه‏اى از هيبت و شجاعت او نگارش گرديد ليكن هر چه در اينمورد گفته و نوشته شود اندكى از بسيار و يكى از هزار بيشتر نخواهد بود.

بنا بنقل مورخين رنگ على (ع) گندمگون،چشمان مباركش درشت و جذاب،ابروانش پيوسته و پر پشت،دندانهايش محكم و سفيد و چون مرواريد بود.دست و بازو و ساعد بى نهايت قوى و گوشت آن پيچيده و محكم و در تمام عرب بسطبرى بازو و محكمى عضلات مشهور بود چنانكه گوئى گوشت و پوست و استخوان آنرا كوبيده و آنگاه دست بازو و ساعد ساخته‏اند.

على عليه السلام متوسط القامه بود و تمام گوشت بدن او ورزيده و محكم و چون آهن صلب بنظر ميآمد و بطور كلى آنحضرت در اعتدال مزاج و رشد جسمانى و در نهايت نيرومندى بود.مورخين عموما معتقدند كه شجاعت و زورمندى على عليه السلام در تمام عرب منحصر بفرد بود،پدرش ابو طالب او را با جوانان عرب بكشتى وا ميداشت و آنحضرت با اينكه از جهت سن خيلى كوچكتر از آنان بود ولى با سرعت عجيبى آنها را بر زمين ميزد.از زبير بن عوام نقل كرده‏اند كه قسم ياد كرد و گفت در هيچيك از جنگها از هيچ شجاعى نترسيدم مگر در مقابل على عليه السلام كه از شدت وحشت خود را گم ميكردم.و اين تنها زبير نبود كه از مقابله با او وحشت مينمود بلكه تمام قهرمانان نيرومند و مردان رزم از تصور مقابله با او بوحشت افتاده و در برابرش عرض اندام نميكردند چه خوب گفته شاعر:

اغمد السيف متى قابله‏ 
كل من جرد سيفا و شهر (1)

هيبت على عليه السلام بحدى بود كه چون چشم مبارزى باو ميافتد رعب و وحشت سراسر وجودش را فرا ميگرفت و در اثر هيبت آنحضرت نيروى هر گونه مقاومت و تهاجم از وى سلب شده و با كمال درماندگى طعمه شمشير او ميگشت چنانكه خود آنجناب در پاسخ اين سؤال كه بچه چيزى بر مبارزان غلبه كردى فرمود كسى را ملاقات نكردم جز اينكه او مرا عليه جان خود كمك نمود (سيد رضى عليه الرحمة دنبال كلام امام فرمايد مقصود حضرت تمكن هيبت او در دلها است) (2) رشادتها و جانفشانيهاى او در غزوات پيغمبر صلى الله عليه و آله همه را متحير و متعجب نمود و خوابيدن وى در شب هجرت پيغمبر صلى الله عليه و آله در فراش آنحضرت از يك قلب قوى و روح بزرگ حكايت ميكند،ثبات و پايدارى على عليه السلام در صحنه‏هاى كارزار در برابر حملات عمومى دشمن براى مردم ديگر محال و غير ممكن است.معاويه براى اينكه لشگر آرائى خود را بگوش على عليه السلام برساند در يكى از نامه‏هاى خود به آنحضرت نوشت كه سپاهى عظيم براى جنگ او آماده نموده است،طرماح بمعاويه گفت ترسانيدن تو على را از زيادى و انبوهى سپاه مثل ترسانيدن مرغابى است بزيادى آب!

حضرت سجاد عليه السلام در مجلس يزيد ضمن ايراد خطبه‏اى كه خود را معرفى ميكرد بپاره‏اى از اوصاف و فضائل على عليه السلام اشاره نمود و فرمود:من پسر كسى هستم كه از همه قوى‏تر و شجاع‏تر و در عزم و اراده از همه استوارتر و چون شير دليرى بود كه در هنگام جنگ و كشيده شدن نيزه‏ها و نزديك شدن سواران آنها را مانند آسياب نرم ميكرد و مانند تند بادى كه در گياه خشگيده بوزد آنها را پراكنده ميساخت (3) .

اين توصيفى كه امام چهارم درباره شجاعت جد بزرگوارش نموده از نظر علاقه و رابطه خانوادگى نبوده است بلكه يك حقيقت غير قابل انكارى است كه يك امام از امام ديگر كه مقام و منزلت او بهتر از همه آشنائى داشت آنرا بيان نموده است.

شيخ مفيد شجاعت آنحضرت را نوعى اعجاز دانسته و مينويسد:هيچ جنگجوى كار آزموده‏اى ديده نشده است كه هميشه در جنگ پيروز شود بلكه گاهى بر دشمنش غلبه كرده و گاهى نيز شكست خورده است و همچنين ضربت شمشير هيچ دلاورى هميشه چنان نبوده است كه دشمن در اثر زخم آن جان سپرد بلكه گاهى فوت كرده و گاهى هم بهبودى يافته است و چنين امرى در طول تاريخ سابقه ندارد مگر امير المؤمنين عليه السلام كه با هر هماوردى بمبارزه برخاست بر او چيره گشت و بهر رزمجوئى ضربتى زد او را بهلاكت رسانيد و اين هم از موجباتى است كه او را از همگان ممتاز ميكند و خداوند جريان عادى امور را در هر جا و زمان بوسيله او بهم زده و وجود وى يكى از نشانه‏هاى روشن خداى تعالى ميباشد (4) .

قوت قلب على عليه السلام كه از ايمان و يقين وى سر چشمه مى‏گرفت در هيچ‏بشرى ديده نشده است،روزى در جنگ صفين بچهره خود نقاب زده و بصورت يك فرد ناشناس در جلو صفوف شاميان مبارز ميطلبيد پس از آنكه گروهى از مبارزان شام را بخاك هلاكت افكند معاويه بعمرو عاص گفت:اين شجاع قويدل كيست؟

عمرو گفت يا عبد الله ابن عباس است!و يا خود على است معاويه گفت چگونه ميتوان تشخيص داد؟

عمرو گفت:ابن عباس مرد شجاعى است ولى در مقابل حمله عمومى سپاه باين انبوهى نميتواند مقاومت كند تمام سپاهيان را فرمان حمله بده.كه از جاى بجنبند و باين جنگجو حمله كنند اگر رو گردانيد ابن عباس است و اگر ثابت و پا بر جا ماند على است زيرا على از تمام عرب اگر بمقابله‏اش برخيزند رو نميگرداند چه رسد بسپاه تو (5) .

پى‏نوشتها:

(1) تمام مردان شمشيركش هنگام برخورد با او شمشير خود را غلاف ميكردند.

(2) قيل له:باى شى‏ء غلبت الاقران؟فقال عليه السلام:ما لقيت احدا الا اعاننى على نفسه .يؤمى بذلك الى تمكن هيبته فى القلوب.

نهج البلاغهـكلمات قصار.

(3) بحار الانوار جلد 45 ص 138

(4)ارشاد مفيد جلد 1 باب 3 فصل .56

(5) خود حضرت امير عليه السلام نيز در نامه‏اى كه بعثمان بن حنيف نوشته ميفرمايد:و الله لو تظاهرت العرب على قتالى لما وليت عنهاـبخدا سوگند اگر تمام عرب به پشتيبانى يكديگر بجنگ من برخيزند من از آنها رو گردان نميشومـنهج البلاغه نامه 45

گردآوري اسماعيل اشكور كيايي م 1348 سپارده / ساكن تهران

 

معرفي زيارت گاهها و بقاع متبرك منطقه اشكور [ قسمت هشتم]

معرفي زيارت گاهها و بقاع متبرك منطقه اشكور [ قسمت هشتم]

آستان مقدسه هفت امام روستاي رودبارك اشكورات رودسر

 

 

 

 

 

این بقعه در نزد مردم اشكورات دارای ارزش و اعتبار مذهبی بسیار بالایی است در كنار این بقعه مزار بسیاری از علمای كه در حوزه های مختلفی در حال تدریس بودن بعد از وفات به اینجا منتقل شده اند وجود دارد . آدرس : بخش رحیم آباد – دهستان اشكور سفلی – روستای رودبارك عکس : محمد علی عابدی تهیه وتدوین : خانه جهانگردی

 روستاي رودبارک با روستاهاي نرکي و توسه­چال همسايه بوده ودر35 کيلومتري بخش رحيم­آباد و 50 کيلومتري جنوب شرقي شهرستان رودسر واقع شده است.

در قرن سوم هجري قمري به دستور ناصرالحق ابومحمد حسن معروف به حسن اطروش ( از القاب امام زين العابدين ) نوه حسن بن زيد در روستاي رودبارک مسجدي ساخته شد که بعدها اين مسجد بنام آستانه هفت امام معروف گشته است. با اينکه هفت امام در اين بقعه به خاک سپرده شده­اند، ليکن هيچکس نبود که در ان زمان نام يکي از آنها را به خاطر داشته باشد.

در داخل آستانه يک ميله آهني قراردارد که مزار هفت امامزاده را از قسمت ديگر آستانه جدا مي­کند.

 چشمه ه­ايي نيز در پايين آستانه قراردارد که آب آن شور و براي دفع امراض از آن استفاده مي­شود. 

خصوصيات ظاهري آستانه هفت امام به شرح زير است :

فاقد صندوقچه، سه در چوبي دو لنگه در سه جهت غرب و شرق و شمال، چهار طرف ايوان، تعداد 22 ستون که با آجر البرز ساخته شده است و  دردورادور آستانه، يک در دولنگه فلزي در ورودي ايوان، يک ستون چوبي در وسط آستانه و سراسر بام پوشيده از سفال است.

تخته چوبهايي نيز در آستانه قراردارد که برروي آنها عبارات زير حک شده است :

                 ابر آمد و زار زار بر سبزه گريست                         بي باده گلرنگ نمي­بايد زيست

                 اين سبزه که امروز تماشاگه ماست                         تا سبزه خاک ما تماشاگه کيست

    له ملک نيادي کل يوم لدوللموت و انبوللخراب                 في سنه 1223

          آيه ان يکاد نيز به شکل کامل به روي تخته چوب ديگري حک شده است .

درب چوبي هيبت

 

  درب چوبي که به بي بي هيبت معروف مي­باشد، در قسمت غربي ديوار آستانه نصب گرديده و اعتبار زيادي به آستانه هفت امام بخشيده است. تا کنون اين درب دوبار توسط کساني به سرقت رفته، ولي به لطف خدا دوباره به جاي خودش برگشته است.
منبع: يگانه چاكلي،؛حسن، كتاب جغرافياي تاريخي اشكور ،ناشر تابان،چاپ اول سال 1381

بنده در خصوص اشكورات مطالب زيادي از يگانه چاكلي خوانده و در اختيار ديگر هم قرار داده ام جا دارد كه از ايشان تشكر شود . محققيني مثل يگانه و باباخاني و آرنگ باعث معرفي اشكورات با ساير نقاط اشكور شده اند كه خدا انشاء به ايشان جزاي خير دهد . تا ده سال قبل بسياري مردم از اشكورات كمترين اطلاعات را داشتند ولي در سالهاي اخير با ايجاد سايت و وبلاگهايي توسط دوستان اشكور بخوبي شناسانده شده و حتي اين عمل باعث جذب توريست و مسافر به منطقه شده است . خدا كند كه خشكسالي كه مردم اين ديار را به ستوه درآورده رفع گردد ؛ تا مردم اين ديار به كمتر به شهرهاي بزرگ سفر كنند و با ادامه زندگي در اين ديار نام آنرا براي هميشه زنده نگه دارند همانطور كه هزاران سال هست نام و آوازه آن برسر زبانها هست .

گردآوردي و تنظيم اسماعيل اشكور كيايي متولد 48 روستاي سپارده - ساكن تهران بزرگ ...

معرفي زيارت گاهها و بقاع متبرك منطقه اشكور [ قسمت هفتم ]

معرفي زيارت گاهها و بقاع متبرك منطقه اشكور [ قسمت هفتم]

امام زادگان مناطق بالا اشكور نگین سبز مناطق بکر و زیبای شهرستان رامسر هستند.

دهستان بالا اشکور در رامسر که شامل روستاهای زیاد و زیبایی است در مناطق ییلاقی و کوهستانی قرار دارد و راه ارتباطی آن از طریق جاده رحیم آباد رودسر به قزوین و جاده جنت رودبار رامسر به اشکور می باشد.امید است اداره اوقاف مازندران و شهرستان رامسر عنایت ویژه ای به نوسازی امکان این امام زادگان شریف داشته باشند و در آستانه سال نو غبار غربت چندین ده ساله را از چهره این امام زادگان پاک کنند،چرا که مازندران اولین مامن امن فرزندان امیر المومنین علی علیه السلام  به شمار می رود و شایسته نیست اماکن امام زادگان دیار علویان اینچنین گرفتار بی تفاوتی شوند.

روستا هاي كيت ؛ يازن ؛ تمل ؛ نارنه ؛ ميج  و ايفي داراي امام زاده مي باشند كه عكس هايي از آنها در ذيل همين نوشتار به نمايش در آمده است . از ميان روستاهاي ذكر شده روستاي نارنه هنوز هم از قداست خاصي برخوردار است و تقريباً بيشتر اهالي روستا از سادات مي باشند كه اهالي روستاها احترام خاصي به انها قائلند. جلب توجه اينكه يكي از همين روستائيان به نام سيد فتح اله به روستايي اطراف لزربن تنكابن مهاجرت مي كند و اهالي لزربن و روستاهاي اطراف بخاطر قداست و تقواي اين سيد بزرگوار احترام خاصي به او قائل بودند و  حتي بعضي او را مستجاب الدعوه مي دانستند و حتي حاجت مي گرفتند براي همين براي اين سيد

مرقدي با گنبد و گلدسته ساخته اند و مزار وي محل زيارت دوستداران اهل بيت عصمت و طهارت عليهما السلام مي باشد .

عكس بالا :امام زاده ملک محمد روستای تمل بالا اشكور رامسر

امام زاده سيد مسلم روستاي ايفي بالا اشكور رامسر

دو عدد عكس بالا: امام زاده پير بشير روستاي يازدن بالا اشكور رامسر

عكس بالا :امام زاده سيد برهان ميج بالا اشكور رامسر

 

عكس بالا :امام زاده سيد حسين روستاي نارنه بالا اشكور رامسر

 

امام زاده طب قاسم روستاي كيت بالا اشكور رامسر

 گردآوري اسماعيل اشكور كيايي متولد 48 از روستاي سپارده- ساكن تهران

 

معرفي زيارت گاهها و بقاع متبرك منطقه اشكور [ قسمت ششم]

معرفي زيارت گاهها و بقاع متبرك منطقه اشكور [ قسمت ششم]

امام زاده ادهم سارم اشكورات رودسر

روستای بسيار زيباي سارم در63 کیلومتری شهرستان رودسر قراردارد. امام زاد واقع در اين روستاي يكي از زيباترين ساختمان ها را در منطقه دارد بخصوص عكسي كه توسط آقاي ابراهيم از ستون امام زاده گرفته شده است كه در نوع خود معماري بي نظيري را نشان مي دهد         گردآوري و تنظيم اسماعيل اشكور كيايي م  1348 سپارده ساكن تهران

ستون امام زاده ادهم  سارم اشكور

معرفي زيارت گاهها و بقاع متبرك منطقه لشكان اشكور [ قسمت پنجم]

معرفي زيارت گاهها و بقاع متبرك منطقه اشكور [ قسمت پنجم]

امام زادگان هاشم و محتشم لشکان اشکورات رودسر

در داخل بافت مرکزی روستای لشکان از توابع اشکورات علیاشهرستان رودسر ودر تپه طبیعی دهکده یکی اززیباترین بقاع متبرکه منطقه اشکورات وجود دارد که در نزد اهالی به نامهای هاشم و محتشم معروف استاین بنا دارای ۴ایوان و۵پشته است که دو پشته آن در داخل ایوان و۳پشته آن در بیرون ایوانها قرار دارد.بنا دارای ستونهای چوبی لاچنگری است در گذشته دارای سقفی از سفال چین بوده ولی در حال حاضربصورت حلبسر جلوه می کند..

این بنا دارای دو در ورودی است که یکی در قسمت جنوبی و دیگری در قسمت شرقی است در دو طرف دودرورودی دو طاق نما باطاق هلالي ديده مي شود.در داخل بقعه ضریح چوبی ساده ای قرار دارد و در سمت غرب آن۳ طاق نما باطاق های هلالی مشاهده میشود.مصالح استفاده شده در بنا از سنگ و گل و چوب تشکیل شده سقف آن در گذشته سفال ودر حال حاضر از حلب است.

در بررسی این مکان و محوطه های اطراف آن سفال های از قرن ۸ و قرن ۹هجری دیده شده.

یکی از بارزترین تزیینات این بنا ۵پشته بودن سقف آن است که به طرز زیبایی چکش برگردان شده است.همچنین ستونهای لاچ لنگری با سرستون های زیبای آن از عوامل هنری و تزیینی بنا محسوب میشود.با توجه به روایتهای اهالی منطقه و همچنین نوع مصالح و فرم بنا و ستونهای لاچ لنگری که قابل مقایسه با دیگر بناهای دوره قاجار است به نظر میرسد قدمت بنا به دوره قاجاریه برسد.

این اثر ارزشمند تحت شماره ۱۰۵۸۹مورخ۱۳۸۲/۸/۲در فهرست آثار ملی جمهوری اسلامی ایران به ثبت رسیده است

گردآوری:عارف باباخانی [حقيير اسماعيل اشكور كيايي از روستاي سپارده از طرف اهالي اشكورات از زحمات شبانه روزي استاد بزرگوار باباخاني تشكر مي نمايم .ايشان در شناساندن منطقه و جذب توريست و مسافر نقش ارزنده اي را در اين سالها ايفا نمودند. خداوند در پناه امام زمان ايشان را حفظ نمايد. انشاء الله

 

امام زاده سيد هاشم واقع در شرق روستاي وربن و روستاي سورتله اشكور

در3کیلومتری شرق روستای وربن وروستای سورتله برروی تپه ای مشرف به تعداد زیادی روستا بقعه کوچکی است بنام امام زاده آقاسیدهاشم.از دیرباز مکان این امام زاده زیارت گاه بسیاری از مردمان روستاهای اطراف بوده است.کمتر کسی را در روستاهای اطراف امام زاده میتوان یافت که حد اقل یک بار به زیارت این مکان باصفا نرفته باشد.بسیاری از مردم نیز به قصد تفرج در طبیعت ونیز کوه گردی گذرشان به این امام زاده افتاده است.بدلیل قرارگرفتن درمکانی که مشرف به روستاهای زیادی هست،میشود گفت که تمام مردم این روستاها،بقعه آقاسیّد هاشم رامیشناسند.بسیاری از مردم نیزبرای گرفتاریهای جور واجورزندگی به این مزارمتوسل میشوندونذوراتی نیز اهداء می کنند.درحال حاضراین بقعه ازساختمانی بسیارکوچک برخورداراست.ضریح کوچکی نیز زینت بخش داخل بقعه میباشد.بدلیل فقر مادی مردم روستاهای اطراف وهم دستری مشکل به این بقعه بدلیل فقدان جاده این مکان باصفاچندان شناخته شده نیست.گرچه هرکس تنها یک بار به زیارت این مکان رفته ودرجوارچشمه لوران خانی که به فاصله کمی از بقعه می باشد آبی اشامیده است،همیشه آرزوی بازگشت دوباره به این مکان را دارد.هنگامی که روی صخره کناربقعه می ایستی روستاهای ایرمحله،ایزین،ریسن،برمکوه،کیاسه،دوآب،پینوند،اکبرآباد،صمدآباد،وربن،سورتله،اینی،توسه چالک وبسیاری دیگر از روستاها به وضوح قابل روئیت می باشند.روستای تابستان نشین راسران که درجواربقعه قراردارد،درایام بهار وتابستان پذیرای زائران این مکان مقدس هست.

وجودآب وهوای پاک ونیزکوه ها وتپه ماهورها ونیزجنگل پائین دست امامزاده این مکان را به تفرجگاهی آرامش بخش تبدیل کرده است.وجوداشکال گوناگون که درصخره هاوسنگهای اطراف درطول سالیان متمادی ایجادشده است،برای زائران این مکان مقدس بسیارشگفت انگیزاست.مردم روستاهای وربن وسورتله واینی دربیشتراوقات فراغت به این مکان متبرک سفرمیکنندتابه روح وجسم صفا وآرامش بدهند

 

      گردآوري  و تنظيم اسماعيل اشكور كيايي م 1348 سپارده اشكور - ساكن تهران بزرگ

معرفي زيارت گاهها و بقاع متبرك منطقه اشكور [ قسمت چهارم]

معرفي زيارت گاهها و بقاع متبرك منطقه اشكور [ قسمت چهارم]

امام زاده بزرگوار ايرمحله  معروف به امام زاده ... چالكه واقع در روستاي ايرمحله سورچان اشكور
سورچان مجموعه ای از دهکده های کهن در حوزه ی جغرافیایی اشکور سفلی ( دهستان شوییل = تقسیمات جغرافیایی فعلی ) است که روستاي ايرمحله را هم شامل مي شود سورچان به لحاظ تاریخی و قدمت تشکیل تمدن انسانی پیش از میلاد بر می گردد.

امام زاده سيد عمران روستاي درسنك اشكور  رودسر

درسنک . [ دّ ر سٍ ن َ ک ] دهی است جزء دهستان اشکور بالا از بخش رحیم آباد شهرستان رودسربالاتر از بخش شوئیل و 130 کیلو متری قزوین واقع شده است .

 

عكس: امام زاده سيد عمران روستاي درسنك اشكور رودسر

 گردآوري و تنظيم از :  اسماعيل اشكور كيايي م 1348 سپارده ساكن تهران بزرگ ....

مراسم درويش شدن كودكان

 

نذر مادران براي بچه دار شدن  و مراسم درويش شدن

  

خانواده هائي كه اولاد ذكور ندارند باخداي خود نذرمي كنند كه اگربه آنها فرزند پسري مرحمت شود تاهفت سال در روزهاي 19، 20 و 21 ماه مبارك پسر بچه خود را بشكل درويش درآورده و به درخانه ها ببرند.
وقتي خداوند به آنها پسرمي دهد لباس سفيد وبلندي كه سرتا پاي بچه را دربر مي گيرد به او مي پوشانند ويك كشكول قديمي به گردنش مي آويزند ويك تبر بدست او مي دهند و عمامه اي هم به سرش مي گذارند و با اين قيافه مادر ، بچه را بغل مي كند و در روزهاي 19، 20 و 21 رمضان به درخانه ها مي برد. هرصاحب خانه بسته به همت خود تخم مرغ يا لباسي در كشكول بچه درويش مي گذارد وقتي كشكول پر مي شود مادر محتويات كشكول را در كيسه همراه خود مي ريزد.

داستان پند درويش براي زندگي همراه با عشق

 

پند درويش براي زندگي همراه با عشق [ گر عشق نباشد زندگي معنا ندارد حتي اگه بهشت بري]

يكي بود يكي نبود .مردی بود که زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود،وقتی که مرد همه گفتن به بهشت رفته.آدم مهربانی مثل اون حتما به بهشت میره...

در آن زمان بهشت هنوز به مرحله کیفیت فراگیرش نرسیده بود و استقبال ازش با تشریفات مناسب انجام نشد.

فرشته نگهبانی که باید اون رو راه میداد سریع یه نگاه به فهرستی که دستش بود انداخت تا اسم اون رو پیدا کنه ولی وقتی اسم اون رو پیدا نکرد اون رو به جهنم فرستاد.در جهنم هیچکس از آدم دعوت نامه یا کارت شناسایی نمیخواد و هرکس میتونه به اونجا بره،مرد وارد شد و اونجا موند...چند روز بعد شیطان با خشم به دروازه بهشت رفت و یقه ی فرشته نگهبان رو گرفت و گفت: این کار شما تروریسم خالصه..نگهبان که نمیدونست جریان چیه پرسید مگه چی شده؟

شیطان که از خشم قرمز شده بود گفت اون مردی که به جهنم فرستادید اومده کار و زندگیمون رو بهم ریخته..از وقتی که رسیده نشسته و به حرفهای دیگران گوش میده و به درد دلشون میرسه.حالا همه دارند تو جهنم باهم گفتگو میکنند و همدیگرو بغل میکنند و میبوسند.جهنم جای این کارها نیست لطفا این مرد رو پس بگیرید..

وقتی قصه به اینجا رسید درویش گفت: با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف در جهنم افتادی خود شیطان تورو به بهشت برگردونه...

منبع: وبلاگ آتشیز – سيد خليل شاكري

بله انسان ها سه گروهند: يك سري عاشق خدايند به عشق خدا عبادت مي كنند و بهشت و جهنم برايشان معني ندارد . مشمول داستان عاشق و معشوقند . گروهي ديگر مزدوند . بخاطر مزد و بهشت عبادت مي كنند و اعمال عبادي را به اين خاطر انجام مي دهند كه به بهشت بروند . گروه سوم هم گروهي هستند كه از ترس جهنم عبادت مي كنند و شايد اگر خدا جهنم را خلق نمي كرد و بهشت براي همه بود اصلاً عبادت نمي كردند .

خدا عاقبت ما را بخير كند و اميدواريم از گروه اولي باشيم .

                          تحقيق و گردآوري اسماعيل اشكور كيايي متولد 1348 روستاي سپارده ساكن تهران

 

داستان گلايه درويش فقير از خدا

گلايه درويش فقير از خدا

درویشی که بسیار فقیر بود و در زمستان لباس و غذا نداشت. هر روز در شهر هرات غلامان حاکم شهر را می دید که جامه های زیبا و گران قیمت بر تن دارند و کمربندهای ابریشمین بر کمر می بندند

روزی با جسارت رو به آسمان کرد و گفت خدایا! بنده نوازی را از رئیس بخشنده شهر ما یاد بگیر. ما هم بنده تو هستیم

زمان گذشت و روزی شاه خواجه را دستگیر کرد و دست و پایش را بست. می خواست ببیند طلاها را چه کرده است؟ هرچه از غلامان می پرسید آنها چیزی نمی گفتند. یک ماه غلامان را شکنجه کرد و می گفت بگویید خزانه طلا و پول حاکم کجاست؟ اگر نگویید گلویتان را می برم و زبانتان را از گلویتان بیرون می کشم. اما غلامان شب و روز شکنجه را تحمل می کردند و هیچ نمی گفتند. شاه آنها را پاره پاره کرد ولی هیچ یک لب به سخن باز نکردند و راز خواجه را فاش نکردند. شبی درویش در خواب صدایی شنید که می گفت:

ای مرد! بندگی و اطاعت را از این غلامان یاد بگیر

منبع:مثنوی معنوی

 

 

نقش درویشست او نه اهل نان

نقش سگ را تو مینداز استخوان

فقر لقمه دارد او نه فقر حق

پیش نقش مرده‌ای کم نه طبق

ماهی خاکی بود درویش نان

شکل ماهی لیک از دریا رمان

مرغ خانه‌ست او نه سیمرغ هوا

لوت نوشد او ننوشد از خدا

عاشق حقست او بهر نوال

نیست جانش عاشق حسن و جمال

گر توهم می‌کند او عشق ذات

ذات نبود وهم اسما و صفات

وهم مخلوقست و مولود آمدست

حق نزاییده‌ست او لم یولدست

عاشق تصویر و وهم خویشتن

کی بود از عاشقان ذوالمنن

عاشق آن وهم اگر صادق بود

آن مجاز او حقیقت‌کش شود

شرح می‌خواهد بیان این سخن

لیک می‌ترسم ز افهام کهن

فهمهای کهنهٔ کوته‌نظر

صد خیال بد در آرد در فکر

بر سماع راست هر کس چیر نیست

لقمهٔ هر مرغکی انجیر نیست

خاصه مرغی مرده‌ای پوسیده‌ای

پرخیالی اعمیی بی‌دیده‌ای

نقش ماهی را چه دریا و چه خاک

رنگ هندو را چه صابون و چه زاک

نقش اگر غمگین نگاری بر ورق

او ندارد از غم و شادی سبق

صورتش غمگین و او فارغ از آن

صورتش خندان و او زان بی‌نشان

وین غم و شادی که اندر دل حظیست

پیش آن شادی و غم جز نقش نیست

صورت غمگین نقش از بهر ماست

تا که ما را یاد آید راه راست

صورت خندان نقش از بهر تست

تا از آن صورت شود معنی درست

نقشهایی کاندرین حمامهاست

از برون جامه‌کن چون جامه‌هاست

تا برونی جامه‌ها بینی و بس

جامه بیرون کن درآ ای هم‌نفس

زانک با جامه درون سو راه نیست

تن ز جان جامه ز تن آگاه نیست

برگرفته از دفتر اول مثنوي

 

نقش درویشست او نه اهل نان

نقش سگ را تو مینداز استخوان

فقر لقمه دارد او نه فقر حق

پیش نقش مرده‌ای کم نه طبق

ماهی خاکی بود درویش نان

شکل ماهی لیک از دریا رمان

مرغ خانه‌ست او نه سیمرغ هوا

لوت نوشد او ننوشد از خدا

عاشق حقست او بهر نوال

نیست جانش عاشق حسن و جمال

گر توهم می‌کند او عشق ذات

ذات نبود وهم اسما و صفات

وهم مخلوقست و مولود آمدست

حق نزاییده‌ست او لم یولدست

عاشق تصویر و وهم خویشتن

کی بود از عاشقان ذوالمنن

عاشق آن وهم اگر صادق بود

آن مجاز او حقیقت‌کش شود

شرح می‌خواهد بیان این سخن

لیک می‌ترسم ز افهام کهن

فهمهای کهنهٔ کوته‌نظر

صد خیال بد در آرد در فکر

بر سماع راست هر کس چیر نیست

لقمهٔ هر مرغکی انجیر نیست

خاصه مرغی مرده‌ای پوسیده‌ای

پرخیالی اعمیی بی‌دیده‌ای

نقش ماهی را چه دریا و چه خاک

رنگ هندو را چه صابون و چه زاک

نقش اگر غمگین نگاری بر ورق

او ندارد از غم و شادی سبق

صورتش غمگین و او فارغ از آن

صورتش خندان و او زان بی‌نشان

وین غم و شادی که اندر دل حظیست

پیش آن شادی و غم جز نقش نیست

صورت غمگین نقش از بهر ماست

تا که ما را یاد آید راه راست

صورت خندان نقش از بهر تست

تا از آن صورت شود معنی درست

نقشهایی کاندرین حمامهاست

از برون جامه‌کن چون جامه‌هاست

تا برونی جامه‌ها بینی و بس

جامه بیرون کن درآ ای هم‌نفس

زانک با جامه درون سو راه نیست

تن ز جان جامه ز تن آگاه نیست

 

                اسماعيل اشكور كيايي متولد 1348 روستاي سپارده ساكن تهران

 

داستان درويش ساده دل و مرد رند

درويش ساده دل و مرد رند  : داستان تقليد كوركورانه

 

داستان ضرب المثل،ضرب المثل خر برفت و خر برفت و خر برفت

 

این مثل را در مورد افرادی می گویند كه از دیگران تقلید نابه جا و كوركورانه می كنند و خیر و صلاح خویش را در نظر نمی گیرند.


روزی بود؛ روزگاری بود؛ درویش پیر و شكسته ای بود معروف به درویش غریب دوره گرد كه از مال دنیا فقط صاحب خری بود كه سوار آن می شد و از این ده به آن ده می گشت تا لقمه نانی پیدا كند. 

درویش، شب به هر آبادی می رسید سراغ خانقاه یا مسجد را می گرفت و شب را در آنجا می گذراند. اگر خانقاه و مسجدی نبود به حمام آبادی می رفت و شب را در آنجا صبح می كرد و اگر دستش از همه جا كوتاه می شد به خرابه ای می رفت و خرش را كنار خرابه می بست و پالان خر را زیر سرش می گذاشت و می خوابید. درویش غریب بیچاره كاری هم بلد نبود تا بتواند لقمه نانی پیدا كند و ناچار نباشد هر روز از این آبادی به آبادی دیگر برود.

 فقط یكی دو بیت شعر یاد گرفته بود كه می خواند و از این راه گذران زندگی می كرد

 

روزی از روزها درویش غریب، غروب آفتاب به یك آبادی كوچكی رسید، خسته و كوفته. دیگر نه خودش حالی داشت و نه خرش رمقی. در همین موقع میرابی از اهل آبادی دنبال آب می آمد كه دید پیرمرد خسته و ژولیده سر جوی نشسته. 

سلام كرد و گفت: « ای مرد! اهل كجایی؟ به كجا می روی؟»‌ درویش غریب گفت:« مردی غریبم. دنبال رزق و روزی می گردم حالا تو ای مرد خدا، به من كمك كن و خانقاء را نشانم بده.»‌ آن مرد گفت: « ای پیرمرد دنباله ی آب را بگیر و برو به یك باغ بزرگ می رسی كه همان باغ خانقاء درویشان است و در آنجا امشب درویش ها دور هم جمع می شوند تو هم می توانی به مجلس آنها بروی.»‌ درویش از جا بلند شد و دنبال آب را گرفت و رفت تا به باغ رسید. خرش را در خرابه ای كه جلو ی باغ بود بست و رفت توی باغ. دید عده ای دور هم جمع هستند

 خیلی خوشحال شد. یك مرتبه صدایی بلند شد ‌ تو كی هستی از كجا می آیی؟درویش غریب گفت: مرد غریبم، از راه دور می آیم. آن مرد گفت: من خادم خانقاه هستم. امانتی چیزی همراه نداری؟ ‌باشد . درویش گفت:من فقط خری دارم در آن خرابه جلو باغ بستم. تو حواست به آن

این را گفت و وارد مجلس درویشان شد.

 

اما بشنوید كه چه بر سر درویش بیچاره آمد این دسته درویش ها، آدم های جور وا جوری بودند هرگاه مهمان تازه واردی به آنها می رسید با او خیلی گرم می گرفتند و به هر نقشه و حیله ای كه بود سر او را كلاه  می گذاشتند. یكی از این درویش ها كه خیلی رند بود و از اول زاق درویش غریب را چوب زده بود و دیده بود كه درویش خرش را به دست خادم سپرده.

نقشه ای كشید و سر درویش غریب را گرم كرد. حال و احوال او را مرتب پرسید و گفت: ‌ بگو ببینم درویش اهل كجایی؟ از كجا می آیی؟ 

خلاصه وقتی سر درویش خوب گرم شد، آن شخص رند و مكار، خر را دزدید و برد بازار فروخت و از پول آن سور و سات خرید و وسیله عیش و نوش تهیه كرد و‌ آورد در مجلس میان درویشان گذاشت. درویش ها بعد از خوردن غذای مفصل و شیرینی و آجیل مفت، بنا كردند به مسخره درآوردن و شعر خواندن. یكی از درویش ها بنا كرد به خواندن این بیت: 

شادی آمد و غم از خاطر ما رفت         خر برفت و خر برفت و خر برفت

بقیه درویش ها هم به او جواب می دادند:خر برفت و خر برفت و خر برفت. درویش غریب و بیچاره هم كه از دنیا بی خبر بود و خستگی از یادش رفته بود با خود می گفت: « این حتماً‌ داستانی دارد كه در بین خودشان است.»‌ و او هم با بقیه هم آواز شد و با صدای بلند هی می گفت خر برفت و خر برفت و خر برفت. 

القصه، مجلس آنقدر گرم بود كه درویش غریب اصلاً به فكر خرش نبود. درویش غریب هم همان جا که نشسته بود خوابش برد. صبح وقتی از خواب بیدار شد دید هیچ كس دور و برش نیست. رفت خرش را بردارد اما دید نه از خر خبری هست نه از خادم باشی. با خودش گفت: لابد خادم باشی خر را برده آب بیاورد یا چیزی بار آن كند. اما بعد از یكی دو ساعت كه سر و كله خادم باشی پیدا شد، درویش غریب دید خر همراهش

نیست..

پرسید: ای مرد خدا خر من كو؟ مگر تو او را نبرده ای؟‌ خادم باشی قیافه حق به جانبی گرفت و گفت:« مگر دیوانه شده ای؟ كدام خر؟ »

درويش گفت همان خری كه دیروز غروب آفتاب در این خرابه بستم و به تو سفارش كردم حواست به او باشد. 

القصه خادم باشی شروع كرد به حاشا كردن. درویش غریب كه دیگر ناراحت شده بود شروع به داد و فریاد كرد

خادم باشی گفت:« مرد حسابی تو با این سن و سال و با این ریش دراز خجالت نمی كشی؟ پس آن همه شیرینی و غذا كه دیشب خوردی از كجا آمده بود؟ همه از پول خر تو بود كه رند مجلس آن را به بازار برد و فروخت.» درویش بیجاره گفت :« می خواستی به مجلس بیایی و با اشاره به من خبری بدهی تا لااقل او را بشناسم و پول خرم را حالا از او بگیرم.»‌ خادم باشی گفت: من آمدم خبرت كنم، اما دیدم تو بیشتر از دیگران سر و صدا را ه انداخته ای و از رفتن خرت خوشحالی می كنی و با بقیه دم گرفته بودی: كه خر برفت و خر برفت و خر برفت. 

درویش غریب گفت: « ای مرد! به خدا راست می گویی. حق با توست. من ندانسته از گفته ها و رفتار آنها تقلید كردم و به این روز افتادم.» القصه درویش غریب دوره گرد كه دیگر كاری از دستش ساخته نبود راهش را گرفت و رفت.
منبع:sampadcity.com

                                       تحقيق و ويرايش : اسماعيل اشكور كيايي /1348 سپارده . ساكن تهران

داستان درويش يك دست

داستان درویش یک دست.

با خدا باشید تا هیچوقت تنها نباشید 

یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست .

درویشی در کوهساری به دور از خلق می زیست. در آن کوهسار ، درختانِ سیب ، گلابی و انار فراوان یافت می شد و او از آن تغذیه می کرد و در هم آنجا نیز به مراقبه و ذکر و فکر مشغول بود.

روزی آن درویش با خدای خود عهد کرد که هرگز میوه ای از درخت نچیند و تنها به میوه هایی بسنده کند که باد از شاخساران بر زمین می ریزد. مدتی بر این منوال گذشت و درویش بر عهد و پیمان خویش باقی ماند و فقط از میوه های روی زمین استفاده می کرد . پس از مدتی که گذشت ، قضای الهی ، امتحانی برای او رقم زد . از آن پس دیگر هیچ میوه ای از شاخه ها بر زمین نمی ریخت و درویش نیز در گرسنگی و ناتوانی ماند . این وضع ، تا پنج روز بطول انجامید و درویش توانست پنج روز را بدون خوردن میوه ای تحمل کند ، ولی بالاخره عنان اختیار و ضبطِ نَفس از کفِ درویش خارج شد و رشته پیمان خود را گسست و دست به چیدن گلابی زد . [ نکته ای که لازم است اینجا تذکر بدهم این است که خداوند در امتحانها و آزمایشهایی که در پیش پای ما قرار می دهد به اندازه توان و طاقت ما است و خدا هیچگاه بیشتر از آنچه که می داند ما می توانیم تحمل کنیم بر دوش ما نمی گذارد . گاهی ما از ظرفیت خودمان خبر نداریم و خودمان را دست کم می گیریم و زودتر از موعد مقرر، در آن آزمایش رد می شویم. که البته اگر مقداری خوددارتر بودیم و امتحان را پشت سر می گذاشتیم درجه ای بر ظرفیت ما اضافه می گردید و دریچه ای از نور برای ما باز می شد.]

طولی نکشید که حق تعالی ، او را به سزای این شکستن پیمان و عهد ، کیفر و سیاستی سخت کرد . ماجرا از این قرار بود که روزی در همان کوهساری که درویش خلوت کرده بود، بیش از بیست دزد آمده بودند و اموال مسروقه را میان خود تقسیم می کردند. در این اثنا یکی از جاسوسان حکومتی از این قضیه مطلع می شود و داروغه را خبر می کند و بلافاصله ماموران حکومتی بدانجا می ریزند و همه دزدان را دستگیر می کنند و اتفاقا آن درویش را نیز جزو دزدان محسوب می دارند.

هنگامی که دزدان و درویش را به شهر، پیش قاضی آوردند قاضی حکم کرد که در میدان اصلی شهر ، یک دست و یک پای محکومان بریده شود. هنگامی که موقع اجرا حکم می شود ابتدا یک دست و یک پای بیست دزد واقعی را قطع می کنند و سپس نوبت درویش می شود . ابتدا دست درویش را قطع می کنند و همینکه می خواهند پای او را نیز قطع کنند درویش رو به آسمان کرد و گفت: بار الها و سرورا، دستم گناه کرده بود ، پای را چه جرمی است؟

در همین هنگام یکی از ماموران سوار بر اسب می رسد و درویش را می شناسد و بر سر مامور اجرای حکم فریاد می زند که: ای سگ صفت، چشمت را باز کن بببین که را سیاست می کنی ؟! این مرد از اولیاءالله است، چرا دستش را بریدی ؟! آیا خواهید که آسمان به زمین بیاید ؟! این درویش کسی است که خدا بسیار او را دوست می دارد و جزء برگزیدگان خداست.

وقتی داروغه از این ماجرا با خبر می شود شتابان بدانجا می رود و از درویش ، پوزش ها می خواهد و به پای درويش  می افتد.

و از او می خواهد که او را ببخشد . اما درویش با خوشرویی و رضایت می گوید: این کیفر، بیشتر از اینکه سزاوار آن بیست دزد باشد ، سزاوار من بود،

زیرا عهد خدا گسسته ام و همو مرا عذاب کرد نه شما . پس ناراحت نباش که من این مجازات را از شما نمی بینم و کسی مرا مجازات کرد که حاضرم تمام جان خویش را نیز در راه او بدهم و مجازات او برای من از هزار نوازش دیگران، دلنشین تر و زیباتر است.

زان پس آن درویش در میان مردم به درویشِ یک دست و یا درویشِ دست بریده معروف شد . ولی او همچنان در خلوت از خلق به سر می برد و در آلاچیقی به دور از غوغای شهر به زنبیل بافی مشغول بود.

یک روز مردی سرزده به جایگاه او می رود و با کمال تعجب می بیند که او با دو دست زنبیل می بافد ! درویش که از فهمیدن آن مرد ناراحت شده بود او را به داخل آلاچیق خویش دعوت کرد و او را قسم داد که این موضوع را به کسی نگوید و آن مرد هم قسم می خورد که این راز و کرامت را به کسی بازگو نکند. اما رفته رفته دیگران نیز از این راز با خبر می شوند و در تمام شهر می پیچد که درویش یک دست ، صاحب کرامت است و می تواند با دو دست زنبیل ببافد.

درویش که از برملا شدن راز خویش تعجب کرده بود و دوست نداشت که اینگونه شناخته شود روزی رو به درگاه الهی کرد و گفت: خداوند بزرگ، حکمت فاش شدن راز کرامت من چیست ؟

خدا به او می گوید: چون پس از آن اتفاقی که برای تو افتاده بود و به آن طریق دست تو قطع شد ، مردم به تو ظن بد بردند و بعضیها می گفتند که اگر این درویش از محبان خدا بود اینگونه دستش قطع نمی شد . به این ترتیب تعدادی به حقانیت تو بد گمان شده بودند و به دیده بد به تو نگاه می کردند . پس راز کرامت تو را بر آنان فاش کردم تا از این گمان بد دور شوند و به مرتبه والای تو پی ببرند.

گر با همه ای ، چو بی منی ، بی همه ای

 ور بی همه ای ، چو با منی ، با همه ای

نوشته امير يزدان

اگر انسان در زندگي به خدا توكل كند هرگز محتاج ديگران نخواهد شد . درويش هم اگر بجاي شكستن عهد راه حل ديگري براي بدست آوردن روزي پيدا ميكرد هرگز عقوبت نمي شد. ولي با صبر و توبه باز هم خدا به او توجه كرد و آبرويش را حفظ نمود . اي كاش ما هم پس از هر گناه توبه مي كرديم و توبه نمي شكستيم . درست است كه خدا مي فرمايد صد بار اگر توبه شكستي باز آي . اين لطف خداست . اين كه  مي گويند درسته كه در ديزي بازه اما حياي گربه كجاست . خداي عاقبت ما را بخير كن .

                                                                   تحقيق و ويرايش اسماعيل اشكور كيايي/1348سپارده – ساكن تهران

 

داستان درويش و امام رضا عليه السلام

 

داستان درویش و امام رضا عليه السلام

روزگاری قدیم درویشی بود که یک مغازه کوچک نزدیک به حرم امام رضا (ع) داشت این مرد هر روز به مغازه اش می رفت و با اینکه حرم امام رضا (ع) به مغازه اش نزدیک بود اما حتی یک بار هم به دیدار امام رضا (ع) نرفت اما هر روز صبح که از خانه پایش را بیرون می گذاشت به امام رضا(ع) سلام می کرد.

یک روز این مرد مرد.در روز قیامت امام رضا آمد و برای او شفاعت طلبید به امام گفتند او با اینکه مغازه اش به حرمت نزدیک یک بار هم به دیدارت نیامد چرا حالا برای او شفاعت می طلبید؟

امام گفت: چه بسا کسانی که به دیدارم آمدند اما همین که می رفتند دیگر مرا فراموش میکردند اما این مرد با اینکه به دیدارم نیامد اما همیشه به فکرم بود و به من سلام می داد.

اين داستان من را به ياد شعري مي آورد كه:

گر در یمنی چو با منی پیش منی

 

گر پیش منی چو بی منی در یمنی

من با تو چنانم ای نگار یمنی

 

خود در عجبم که من توام یا تو منی

 اسلام عليك يا علي ابن موسي الرضا عليه السلام

داستان درويش تهي دست و  كريم خان زند

داستان درویش تهی دست و کریم خان زند

درویشی تهی‌‌ دست از کنار باغ کریم خان زند عبور می‌کرد . چشمش به شاه افتاد و با دست اشاره‌ای به او کرد . کریم خان دستور داد درویش را به داخل باغ آوردند
کریم خان گفت : این اشاره‌ های تو برای چه بود ؟
درویش گفت : نام من کریم است و نام تو هم کریم و خدا هم کریم
آن کریم به تو چقدر داده است و به من چی داده ؟

کریم خان در حال کشیدن قلیان بود ؛ گفت چه می‌خواهی ؟
درویش گفت : همین قلیان ، مرا بس است. او هم قليان به درويش هديه كرد .

چند روز بعد درویش قلیان را به بازار برد و قلیان بفروخت .

. خریدار قلیان کسی نبود جز کسی که می‌ خواست نزد کریم خان رفته و تحفه برای خان ببرد ! پس جیب درویش پر از سکه کرد و قلیان نزد کریم خان برد.

روزگار سپري شد و درويش جهت تشكر نزد كريمخان زند رفت . ناگه چشمش به قلیان افتاد و با دست اشاره‌ای به کریم خان زند کرد.

و گفت: نه من کریمم نه تو؛ کریم فقط خداست، که جیب مرا پر از پول کرد و قلیان تو هم سر جایش هست

                                        اسماعيل اشكور كيايي متولد 1349 سپارده ساكن تهران

داستان درويش و دختر پادشاه چين

درويش و دختر پادشاه چين

پادشاهى بود که پنجاه سال از عمرش مى‌گذشت اما او اولادى نداشت. روزي در آينه نگريست وقتي موهاي سپيد سر و صورت خود را مشاهده مي نمود و  بر اين غم اشک مى‌ريخت که درويشى وارد شد و با پادشاه به صحبت نشست. درويش به پادشاه گفت:اين سيب را نصف مى‌کني. يک نيمه از خودت مى‌خورى و نيم ديگر را به زنى مى‌دهى که بيش از ديگر زنانت دوستش مي داري.او حامله مى‌شود و مى‌زايد.اما بايد قول و نوشته بدهى چنانچه فرزندت دختر شد، مال من و اگر پسر شد، پس از آنکه به سن چهارده رسيد، يک سال در اختيار من باشد. پادشاه بهش برخورد و از اين سخن درويش ناراحت شد ، به وزرا و وکلا گفت: آخر چطور مى‌توانم بچه‌ام را بسپارم دست يک درويش که برود گدائى کند. وزرا و وکلا گفتند:

فعلاً شما رضايت بده. تا آن موقع هم يک فکرى براى اين درويش مى‌کنيم.پس از نه ماه و نه روز و نه ساعت و نه دقيقه، خبر آوردند براى پادشاه بيا که سوگلى زنت زائيده يک پسر کاکل‌زري..

اين موقع درويش هم پيدايش شد وقتى فهميد زن پادشاه پسر زائيده، به پادشاه گفت: من مى‌روم و چهارده سال ديگر مى‌آيم. عهدتان را فراموش نکنيد. چهارده سال گذشت و پسر در اين مدت در همهٔ علوم استاد شد. روزى همهٔ درباريان در حضور پادشاه جمع بودند که سر و کله درويش پيدا شد. پادشاه از ديدن درويش به ياد عهد و پيمان خود افتاد و بدنش شروع کرد به لرزيدن. طورى که هم به چشم مى‌ديدند چطور دندان‌هاى پادشاه به‌هم مى‌خورد. پسر که نامش ملک ابراهيم بود گفت:

پدر جان، چه شد که با ديدن اين درويش چنين مى‌لرزي؟ پادشاه حکايت عهد و پيمان را با پسرش گفت. ملک ابراهيم گفت:ولى تا من نخواهم او نمى‌تواند مرا ببرد. درويش حرف او را تأئيد کرد و گفت: من بدون رضايت تو، حتى دو قدم هم تو را با خودم همراه نمى‌کنم. اما من سه شب اينجا مى‌مانم. بعد از اين مدت اگر آمدى مى‌برمت اگر نيامدي، تنها مى‌روم.شب، اتاقى به درويش دادند تا استراحت کند، شاهزاده هم نزد او رفت و از درويش خواست تا حکايتى برايش نقل کند. درويش هم شروع کرد از زيبائى و وجاهت دختر پادشاه چين سخن گفتن و حرف را به آنجا کشاند که دختر مريض است و کسى غير از من نمى‌تواند او را معالجه کند. پسر گفت: عکسى هم از دختر داري.؟ درويش دست در جيب کرد و عکسى بيرون آورد. تا چشم پسر به عکس افتاد بيهوش شد. درويش به هوشش آورد. پسر گفت: بايد مرا به صاحب اين عکس برساني.

اين بود که وقتى درويش عزم رفتن کرد، پسر هم به دنبالش راه افتاد و هر چه پادشاه و اطرافيان تلاش کردند مانع او شوند، نشد.

درويش از جلو و پسر از پشت سرش از قصر پادشاه بيرون رفتند. درويش يک دست لباس درويشى به تن پسر کرد کشکولى هم به دستش داد و دو بيت شعر هم يادش داد و با هم رفتند سر بازار. درويش شروع کرد به خواندن و چند تا سکه از دست رهگذرها گرفت. بعد نوبت پسر شد. وقتى پسر شروع کرد به خواندن سکه بود که از دست روندگان و بازراهاى به کشکول پسر سرازير شد. درويش به پسر گفت برويم ته بازار. رفتند جماعت هم که محو جمال بچه درويش شده بودند، به‌دنبال‌شان راه افتادند. ته بازار هم پسر شروع کرد به خواندن و دو تا کشکول از سکه پر کرد.

درويش و پسر پشت به شهر و رو به بيابان حرکت کردند، رفتند و رفتند تا به شهر چين رسيدند. دم دروازه، شاهزاده و درويش با هم عهد کردند که هر آنچه در چين به‌دست مى‌آورند با يکديگر نصف کنند. وارد شهر و مشغول به کسب و کار خود شدند. آوازهٔ آنها در شهر پيچيد و به گوش پادشاه چين رسيد. پادشاه آنها را به قصر خود دعوت کرد. زن‌ها و دختران دربارى از پشت پرده و وزرا و وکلا و پادشاه در بارگاه نشستند و گوش سپردند به آواز درويش و بچه درويش. نگاه دختر پادشاه چين که به بچه درويش افتاد، قلبش گرفتار عشق او شد. پادشاه که از درويش و بچه درويش خوشش آمده بود از آنها قول گرفت که هر روز به قصر او بيايند. و اين آمد و رفت‌ها آتش عشق دختر پادشاه را تيز کرد تا جائى‌که شد طورى که ناچار شدند او را در اتاقش به غل و زنجير ببندند.

پادشاه حکيمان و طبيبان را به بالين دختر آورد، اما دختر همچنان در بند جنون ماند و بهبود نيافت تا اينکه درويش گفت:

اگر پادشاه اجازه بدهند من هم بيمار را ببينم. پادشاه اجازه داد. درويش به اتاق دختر رفتند. دختر تا چشمش به درويش افتاد دامن جامهٔ او را گرفت که: اى درويش دستم به دامنت، درد من فراق شماست. درويش پيش پادشاه برگشت و گفت:

اگر پادشاه قول بدهند که دخترشان را به اين بچه درويش بدهند، من دختر را معالجه مى‌کنم. پادشاه گفت: من از اين پسر خوشم مى‌آيد، اما اين ننگ را به کجا ببرم که پادشاه دختر را به يک بچه درويش داده است؟! پسر خودش را جلو انداخت و گفت من از اين پسر خوشم مى‌آيد، اما اين ننگ را به کجا ببرم که پادشاه دختر را به يک بچه درويش داده است؟! پسر خودش را جلو انداخت و گفت:من بچه درويش نيستم و خودم شاهزاده هستم. بعد براى اينکه حرفش را ثابت کند نامه‌اى براى پدرش نوشت و در آن تقاضاى صد کرور سکه کرد. نامه به‌دست قاصد داد و همه منتظر بازگشت او شدند.

قاصد نامه را به دربار ايران برد و پادشاه ايران به خيال اينکه پسرش معامله‌اى در پيش دارد، آنچه را خواسته بود به وزير داد تا برايش ببردوقتى وزير آمد و پادشاه چين فهميد که بچه درويش راست راستى شاهزاده است و از اين بابت خيلى خوشحال شد. اما به درويش گفت: دختر من غير از جنون يک درد ديگر هم دارد. درويش گفت:چه دردي گفت:

تا به حال براى دو نفر ديگر هم اين دختر را عقد کرده‌ايم، اما همين که نفسش به آنها خورده، افتاده و مرده‌اند جورى که انگار هيچ‌‌وقت زنده نبوده‌اند.

 درويش گفت: معالجه آن دردش هم با من. خلاصه، دختر را براى پسر عقد کردند و درويش به پسر گفت: تا وقتى من نگفتم، نبايد صورتت را به‌صورت دختر نزديک کني. اگر خيلى عشقت کشيد ماچش کني، دستش را ماچ کن.

درويش و پسر و دختر راه افتادند و از چين بيرون آمدند تا رسيدند به ميانهٔ راه که سرسبز و باصفا بود. درويش دستور اتراق داد و بعد پسر را صدا کرد و گفت: عهد و پيمانت كه يادت نرفته ؟ پسر گفت نه . هر چه هست نصف مى‌کنيم. هر چه سکه و اثاثيه بود نصف کردند، ماند دختر. درويش گفت: حالا بايد دختر را نصف کنيم.

 پسر گفت: اگر دختر را نصف کنيم مى‌ميرد. هر چه دارم مال تو، دختر را بده به من. درويش گفت : نه بايد نصف شود. بعد بلند شد و دختر را ميان دو درخت ايستاند. هر يک از پاهايش را به يک درخت بست و ساطورى آورد. ساطور را بلند کرد که دختر را شقه کند. اما با پهناى ساطور ميان دو پاى دختر زد که ناگهان يک افعى از دهان دختر بيرون آمد. درويش ساطور را کوبيد به کله افعى و او را کشت. براى بار دوم، درويش ساطور را بالا برد و گفت: بار اول رحم کردم اما اين‌ بار چنان ضربه‌اى بزنم که دختر از ميان نصف شود. ساطور را با پهناى آن پائين آورد. اين بار دو تا بچه مار از گلوى دختر بيرون آمد. بار سوم که درويش اين کار را تکرار کرد. دختر عطسه‌اى زد اما چيزى از دهانش بيرون

نيامد. درويش دختر را از درخت باز کرد و دستور داد رختخواب بيندازند. دختر در رختخواب خوابيد. سه روز آنجا ماندند.

بعد از سه روز درويش شاهزاده را صدا کرد و دختر را هم از رختخواب بلند کرد و گفت: من همهٔ اين کارها را کردم تا اين مار و افعى را از شکم دختر بيرون بياورم. اين درد چاره‌اى جز اين کار نداشت.

به دستور پادشاه شهر را آئين بستند و هفت شبانه‌روز جشن عروسى شاهزاده با دختر پادشاه چين ادامه داشت. صبح عروسى درويش نزد پادشاه رفت  و گفت :از يک سالى که قرار بود شاهزاده پيش من باشد دو روز مانده، به عوضش دو سال ديگر که زن شاهزاده پسرى مى‌زايد، مى‌آيم و او را با خودم مى‌برم.

  (منبع فرهنگ و افسانه‌هاى مردم ايران - جلد پنجم (د)، على اشرف درويشيان، رضا خندان (مهابادي).

                                       تحقيق و گردآوري اسماعيل اشكور كيايي /1348 سپارده – ساكن تهران

 

 

 

 

داستان بچه درويش و مسلمان شدن پدر و مادرش

اسفند 1394 بود كه بنده داستان بچه درويش را با كمي ويرايش در اينترنت قرار دادم كه مورد استقبال دوستان و سايت هاي گوناگون قرار گرفت . لذا تصميم گرفتم مجموعه  اي از داستان هاي بچه درويش و درويش را گرد آوري و در اختيار دوستان قرار دهم .

 

فهرست :

1- داستان بچه درويش و مسلمان شدن پدرش

2 - درويش و دختر پادشاه چين

3 -  درويش تهي دست و كريم خان زند

  4-  درويش و امام رضا عليه السلام

5 -  پند درويش به اينكه زندگي بايد همراه با عشق باشد .

6 -گلايه درويش به خدا .

7 -  مراسم درويش شدن

8 - درويش يكدست

 

البته داستان هاي حقير جمع آوري و گاهاً ويرايش نموده كه اميدوارم مورد استقبال عزيزان قرار بگيرد

 

به نام خداوند جان و خرد                كزين برتر انديشه بر نگذرد

 

خداوند نام و خداوند جاي                 خداوند روزي ده رهنمـــاي

 

«« داستان بچه درويش  و مسلمان شدن پدر و مادرش »»

 

 

راوي داستان : مظفر اشكور كيايي ؛  63 ساله ، سواد ششم ابتدائي ؛ اهل روستاي سپارده اشكور [رامسر ]. كشاورز .

       در اين داستان پسر جواني بعد از درگيري با پدر يهوديش  از منزل اخراج مي شود و در مسجد  توسط پير مرد درويشي  مسلمان شده و با لباس ها و تبرزين پير مرد بعنوان يك درويش جوان  به زندگي خود ادامه مي دهد و در آخر پس از اينكه به دعوت مادرش به منزل بر ميگردد شرط ماندن و زندگي با آنها را مسلمان شدن آن قرار مي دهد ، سرانجام پدر و مادرش هم مسلمان مي شوند. اين داستان و داستان هاي نظير آن مي توانند هم پند آموز باشند و هم براي سرگرمي جوانان و حتي در نمايشنامه و تئاتر هم استفاده شوند . باشد كه اين امر سبب خير گردد . اسماعيل اشكور كيايي.

 

 

 حال اصل داستان  از زبان مرحوم مظفر اشكور كيايي .

       تاجري بود يهودي كه پسري داشت . روزي يك تومان به پسر داد كه برو در بازار كاسبي كن . پسر به بازار رفت .     

 در بازار نرده اي ديد : يك طرف نرده بازار مسلمان ها بود و يك طرف ديگر آن بازار يهودي ها . در بازار مسلمان ها درويشي « مدح حضرت علي عليه السلام را خواند و گفت  : « هر كه يك قران در راه علي بدهد ؛ صد قران مي گيرد ؛ و يك تومان بدهد ، صد تومان مي گيرد » .

پسر يك تومان را در راه حضرت علي عليه السلام داد و به خانه برگشت . پدر وي گفت : « پول را چه كردي ؟ » . پسر در جواب گفت : « با دوستانم بودم ، خرج كردم » .

      فردا كه شد ، پسر يك تومان ديگر از پدر گرفت و به بازار رفت . باز همان درويش آمد و « مدح حضرت علي عليه السلام » خواند و گفت  : « هر كه يك تومان در راه علي بدهد  ؛ صد تومان مي گيرد  ؛ صد تومان بدهد ، هزار تومان مي گيرد » . پسر يك تومان ديگر را هم در راه علي " ع " داد . سپس به خانه برگشت ، پدر گفت  :  « پسر پول را چه كردي » . پسر در جواب گفت : « با دوستانم بودم ، خرج كردم » .

روز سوم كه شد ؛ با پسر از پدر پول گرفت . پدر شخصي را در پي پسر فرستاد تا او را زير نظر داشته باشد . پسر به بازار مسلمان ها رفت ؛ در  آن طرف نرده درويشي آمد و «مدح علي "‌ع"  » خواند و پسر ، پولي را كه از پدر گرفته بود به درويش داد .

        شخصي كه اورا مي پاييد ؛ برگشت و به تاجر گفت : « اي تاجر ‍پسر تو پولش را در راه علي عليه السلام داد ، در بازار مسلمان ها » . تاجر ناراحت شد و همي كه پسر برگشت  ، پدر يهوديش  پرسيد  :  « پول را چه كردي  »  . پسر گفت ‌: « با دوستانم بودم ، خرج كردم  » .

 تاجر گفت : « دروغ نگو كه من را ز تو را كشف كرده ام  . پول ها را در راه علي دادي  ، درست است  ؟ پسر گفت  : « بله  » .

     تاجر گفت : « پول را با كدام دست دادي ؟ » پسر گفت ‌:  « با دست راست » . تاجر كه سخت عصباني شده بود ، دست پسر جوان را قطع كرد و توي دامنش گذاشت و روانه اش كرد كه  :

« برو تا علي به دادت برسد » .

پسر در شهر گشت و گشت تا شب شد و رفت در مسجدي كه بخوابد . گريه و زاري بسيار كرد و به خواب رفت . شخصي به خوابش آمد و پرسيد : « چه ناراحتي اي داري ‌؟ » . پسر جوان آنچه براو گذشته بود ، تعريف كرد و آن شخص دست جوان را در جاي اول قرار داد و آب دهاني بر آن زد ، از اول بهتر شد [ جوان شفا پيدا كرد ]‌.

جوان از خواب بيدار شد و پيرمردي را ديد كه پهلويش نشسته است . پير مرد پرسيد : « اي جوان چقدر در راه علي دادي ؟ » .                جوان گفت :  « سه تومان ‌» .  پيرمرد يك دست لباس درويشي به جوان داد و گفت  :  « اين يك تومان  » و يك كشكول داد و گفت  : « اين هم يك تومان ديگر »  و يك تبرزين داد و گفت : « اين هم يك تومان  » . ادامه داد تو سه توماني را كه در راه حضرت علي عليه السلام داده بودي ، گرفتي » .

      جوان لباس را پوشيد و رفت در بازار مسلمانان و شروع كرد به خواندن  « مدح حضرت علي عليه السلام »  . يك روز ، دو روز ، يك هفته ، يك ماه ، يك سال گذشت . خبر به تاجر بردند كه درويشي آمده است  در بازار مي خواند كه نظير ندارد .

مادر جوان روزي چادر بر سر كرد و به بازار  رفت . بچه درويشي ديد كه با صداي رسا مدح علي عليه السلام را ميخواند. برگشت و به يهودي گفت  :  « امروز درويش جواني در بازار ديدم  ؛ اگر اجازه بدهي از او بخواهيم به خانه ي ما بيايد و سرگذشت مان را بگوييم  ، شايد خبري از  پسر ما داشته باشد  » . تاجر پذيرفت .

 درويش را به خانه دعوت كردند  . درويش از آمدن خودداري كرد ؛ اما آنقدر اصرار كردند كه درويش راضي شد .

همين كه وارد شد ، شروع كرد به خواندن « مدح مولا علي عليه السلام » . زن تاجر ، كه درويش را نمي شناخت  . گفت :  « اي درويش  ما پسري داشتيم و مي خواهيم بدانيم  اكنون كجاست  » .

درويش كه اين حرف را شنيد ، شرح حال خود را تعريف كرد .

 زن تاجر گفت  :  « پس تو پسر ما هستي  ؟ »  و رفت كه درويش را در آغوش بگيرد ؛  اما درويش جوان گفت  :  « اگر مي خواهيد اينجا بمانم ، مسلمان  بشويد و گرنه مي روم  » .

تاجر و زنش مسلمان شدند و با پسر به زندگي ادامه دادند

***پايان***

 

آقاي مظفر اشكور كيايي از بزرگان روستاي سپارده بوده كه داستان فوق را براي  آقاي كاظم سادات اشكوري ذكر نموده و  نامبرده هم در كتاب افسانه هاي اشكور در فصل افسانه هاي روستاي سپارده  آن آورده است . اين كتاب در سال  1387 به چاپ رسيده است  .

تنظيم و ويرايش : اسماعيل اشكور كيايي متولد 1348 روستاي سپارده ساكن تهران

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

                             اسماعيل اشكور كيايي متولد 1348 روستاي سپارده ساكن تهران

 

د

 

معرفي زيارت گاهها و بقاع متبرك منطقه اشكور [ قسمت سوم]

معرفي زيارت گاهها و بقاع متبرك منطقه اشكور [ قسمت سوم]

بقعه متبركه امامزاده سيد علي كيا روستاي نيلو

نیلو یکی از روستاهای اشکور سفلی، در۲۰ کیلومتری جنوب رحیم آباد شهرستان رودسر، در جوار شرقی جاده کوهستانی اشکور، بین سفیدآب و روستای جیرکل واقع شده است. نام نی لو از دو عبارت «نی» و «لو» تشکیل شده است. نی اسم گیاهی است که قبلا" در این محل میروئید و کلمه «لو» به زبان محلی به معنی زیاد (دراز) می‌باشد بنابراین نیلو یعنی محلی که نی زیادی می روئید. بقعه متبرکه آقا سید علی کیا، در این روستا واقع است که مردم منطقه اشکور به آن اعتقاد زیادی دارند.

امامزادگان  آقا سيد كمال الدين و آقا سبد غياث الدين و آقا سيد جمال الدين کاکرود اشكور

 روستایی از توابع بخش رانکوه شهرستان املش در استان گیلان ایران است. در این روستا سه امامزاده مدفون هستند

1-      سید کمال الدین فزند سید قوام الدین مرعشی مروج تشیع در دارالمرز ( گیلان و مازنداران ) که در بالای تپه ای بنام قراتبه بین روستای کاکرود و روستای امام مدفون است و مورد عنایت اهالی روستای امام و کاکرود و روستاهای اطراف است

2-       امامزاده دوم سید غیاث الدین ابن عبدالوهاب ابن سید غیاث الدین ابن سید کمالدین ابن سید قوام الدین مرعشی که معلوم نیست مدفن او کجاست

3-       سید جمال الدین که در کتب تاریخ از قول اهالی نوشته اند که از فرزندان امام موسی کاظم است این امام زاده در کنار مسجد امام حسین کاکرود مدفون است و هرساله پذیرای زئران فراوانی است و به احترام این امامزاده هرساله در روز عاشورا از روستاهای اطراف هیات های عزا داری به این روستا رو می آورند و مراسم علم بر چینی( محلی=علم واچینی)در ظهر عاشورا که علمدارن میمنه و میسره و قلب سپاه حسین بن علی کشته می شوند سه قطعه چوبی که به یاد علم های این سه فرمانده مزین به پارچه های سبز رنگ است در یک مراسم حزن انگیز ونوحه های جانسوز باز می شوند و بعد اهالی این روستا زوار و مردم حاضر پذیرایی می کنند.

بقعه متبركه سيده سليمه از سادات آل كيايي در روستاي در درگاه

در این‌ روستا بقعه‌یی‌ متبرکه‌ نیز قرار دارد که‌ به‌ “سیده‌ سلیمه‌” معروف‌ می‌باشد که‌ از سادات‌ کیایی‌ می‌باشد [ آل كيا به دويست سال بر گيلان حكومت كردند كه اشكور يكي از نواحي محل حكومت آنان بود و حاكم جداگانه اي داشت كه از سوي مركز حكومت يعني لاهيجان نسب مي شد ] و دارای‌ صندوقچه‌ چوبی‌، در ورودی‌ بقعه‌ دولنگه‌ ساده‌ چوبی‌، بنای‌ بقعه‌ از سنگ‌ و خشت‌ می‌ باشد.در حیاط‌ بقعه‌ آرامگاه‌ مرد خدا و مومن‌ منطقه‌ که‌ سالیان‌ درازی‌ به‌ مردم‌ خدمت‌ نموده‌ وجود دارد به‌ نام‌ مرحوم‌ مغفور حسن‌ علی‌ پور فرزند علی‌ و این‌ تنها قبری‌ است‌ که‌ در آرامگاه‌ معروف‌ منطقه‌ وجود دارد و این‌ بقعه‌ از منزلت‌ خاصی‌ در میان‌ مردم‌ منطقه‌ برخودار می‌باشد.

بقعه متبركه امامزادگاه آقا سيد حسين و آقا سيد جلال روستاي شوك اشكور

شوك يا شهوك  را امیر کیایی (سید رضا کیا) پس از احداث قلعه ای از خشت پخته و ایجاد عمارات و ساختمان هایی برای خود و سرداران و خدمتگزاران تخت ییلاقی خود گردانید. به نظر می رسد نام روستای شوک تصحیفی از شهوک به حذف «ها» بوده باشد .منبع : كتاب نامها و نامداران گیلان، ص 282 .اي روستادر 38 کیلومتری بخش رحیم آباد و 53 کیلومتری جنوب غربی شهرستان رودسر واقع شده است.به قول محلی‌ها، واژه «شوک» تغییر یافته شه‌وک و شاه‌وک، به معنی محل شاه است. 

بقاع متبركه روستاي زيباي شوك :  دو بقعه متبركه در روستاي زيباي شوك اشكور وجود دارد كه به امامزادگان آقا سیدحسین و سیدجلال (علیهما السلام) معروف می باشند. آستان امامزادگان آقا سیدحسین و سیدجلال (علیهما السلام) در بخش رحیم آباد شهرستان رودسر، دهستان اشکور سفلی روستای شوک واقع شده است . در سايت پلرود رود زندگي بقعه ي واقع در شوك چنين توصيف شده است : بقعه ای نیز در این روستا در کنار مسجد جامع قرار دارد که مشخصات ظاهری آن به شرح زیر است:

«دارای دو صندوقچه چوبی که یکی از آنها بزرگتر است، یک در دو لنگه چوبی بزرگ، هفت پنجره چوبی دو لنگه در چهار طرف بقعه، یک ستون ساخته شده با سیمان و گچ در ورودی بقعه که بر روی آن یک فیلفا (ستون هایی که قطر دایره آنها به 80،70 سانتی متر می رسد و در وسط بناهای عریض در یک ردیف می سازند و سرکش را بر آنها استوار می کنند) و بر روی فیلفا 12 واشان در طرف غرب و 12 واشان در طرف شرق استوار است، دیوار بقعه گچ کاری و سراسر بام سفال به سر است. آرامگاه مرحومه صفورا درویش علی متوفی 20/2/1371 در داخل بقعه می باشد. در محوطه قبرستان اطراف بقعه یک درخت آزاد قدیمی و دو درخت گلابی وحشی وجود دارد. شوک از روستا‌های اشکور سفلی (جیر ولایت) است که باغ‌های فندق، گردو، به و سیب محلی آن را در برگرفته‌اند. ""ميوه به"" نرم و شیرین این روستا شهرت خوبی دارد..

امام زاده سيد جلال و سيد حسين روستاي شوك

 

امام زاده سيدجلال و سيدحسين روستاي شوك

امام زاده سيد جلال و سيد حسين روستاي شوك

آستانه مبارك آقا سيد حسين بن موسي الكاظم و خواهران اين امامزاده در روستاي سجيران اشكور

آستانه مبارک آقا سید حسین بن امام موسی الکاظم و خواهران این امامزاده به نام های بی بی هیبت و بی بی سکینه در روستای سجیران از توابع دهستان اشکور سفلی در بخش رحیم آباد که به شماره ۲۸۲۳۴۴۴۲۶ در اداره اوقاف به ثبت رسیده است. این آستانه در ضلع شرقی رودخانه پلورود و در ۱ کیلومتری جاده اصلی روستای سجیران قرار دارد. این آستانه از اعتبار خاصی در منطقه برخوردار است و به طور مرتب زائر دارد و بیشترین زوار آن را روستاهای اطراف تشکیل می دهند. در این آستانه این امامزاده جلیل القدر و خواهران او مدفون اند. آستانه در دشت وسیع سر سبزی قرار گرفته که دور تا دور آن را درختان کهنسال آزاد بزرگی احاطه کرده اند و محیط روحانی دلپذیری بوجود آورده است. در کتاب از آستار تا استرآباد نوشته استاد بزرگوار ستوده  آمده است که:

بقعه ی آقا سید حسین (ع) در روستای سجیران اشکور، بنای اصلی بقعه اطاقی ساده و زگالی است. طرف شرق آن دو خواهر همین امام زاده به نام های بی بی سکینه و بی بی هیبت به خاک سپرده شده اند. سه طرف شرقی و جنوبی و غربی ایوان دارد. ایوان ها دارای ستون های چهار سو و سر ستون های پر کار است بر یکی از سر ستون های غربی این عبارت خوانده می شود این آستانه بدست استاد حسین تمام شد. سند۱۲۸۶ لبه ی بام سه پشته و سراسر بام لت پوش است در محوطه ی باز اطراف بقعه درختان لی و آزاد زیاد بود.

 امروزه بام آن را حلبی است و گنبد حلبی سبز کوچکی بر فراز آن قرار دارد. این آستانه بسیار بزرگ می باشد دارای دو اطاق است که یکی قبر آقا سید حسین قرار دارد که صندوق آن بزرگ می باشد و به ارتفاع ۵/۱ مترمی باشد و در اتاق دیگر قبر آن دو خواهر بزرگوار قرار دارد که ارتفاع آن یک متر و در کنار هم می باشند دیدنی ترین قسمت امامزاده علاوه بر درختان کهنسال و قبور امامزاده ها، سقف چوبی بسیار زیبای آن است که در چهار ردیف به شکل بسیار زیبایی چوببری شده است، چوب آن سلم (سرو) می باشد که در پایین روستا کنار رودخانه به وفور یافت می شود از ضلع غرب این امامزاده، امامزاده آغوزبن کندسر دیده می شود.

امام زاده سيد يحيي عليه السلام روستاي ليما اشكور
امام زاده سيد يحيي (ع) ليما مردم ليما از عاشقان اين امامزاده مي باشند و اعتقاد وصف نشدني به امامزاده دارند.و هر روزه زايران زيادي به اينجا مي آيند. روستای لیما در استان گیلانه که در ۶۳ کیلومتری جنوب شهرستان رودسر، بخش رحیم آباد، منطقه زیبای اشکور در میان جنگل های معتدل خزری و کوه های سر به فلک کشیده البرز و مردمانی متمدن قرارداره.
روستای لیما بخاطر جاذبه های زیبا و طبیعت دیدنیش به عروس اشکورات معروف مي باشد.

بقاع متبركه امام زاده قاسم  و امام زاده ابراهيم روستاي لسبو اشكور

در فرهنگ جغرافیایی ایران مطالب زیر درباره لسبو آمده است: لسبو از دهستان اشکور پایین شهرستان رودسر، 63 کیلومتری جنوب رودسر، سرراه عمومی مالرو اشکور به قزوین، بقعه ای به نام امامزاده قاسم و ابراهیم دارد که بنای آن قدیمی است (كتاب از  آستارا تا استارباد، ج2، ص 388) امامزاده قاسم و ابراهیم هر دو از فرزندان امام موسی کاظم (ع) می باشد. در میان زیارتگاه های اشکور زیارتگاه لسبو از اهمیت فراوانی برخوردار بوده و هر ساله افراد زیادی را از مناطق مختلف به قصد زیارت به سوی خود می کشاند. مشخصات ظاهری زیارتگاه لسبو به شرح زیر است: بنای اصلی زیارتگاه از سنگ و خشت است. دارای صندوقچه چوبی، طرف شرق و غرب این بنا ایوانی به پهنای دو متر است. شانزده ستون چهار سوی قدیمی در طرف پیشانی و بقعه و مسجد که پاره ای از آنها سرستون دارند. سقف ایوانها واشان کشی و از بالا پل کوبی با درزپوش و بام حلبی است. یک مسجد قدیمی در کنار زیارتگاه قرار دارد که طرح روی درب مسجد از شگفتی های این زیارتگاه به حساب می آید. در محوطه وسیع اطراف بقعه یک قبرستان عمومی قرار دارد.

 

                                تحقيق و گردآوري : اسماعيل اشكور كيايي/1348 سپارده - ساكن تهران بزرگ ..

 

    امامزاده روستاي شوك اشكور

                     امام زاده روستاي لسبو اشكور